وب سایت ادبی مدیون
اشعار این سایت قطعاتی است فقط از دیوان مدیون

یابی در این رسانه دل بی قرار خویش

بازش نما و باز نگر روزگار خویش

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

راز خلقت را بپرسیدم ز هر کس طفره رفت


این معما قبل ما هم زیر ظلمت بوده است


***


نوح دست این جهان را خواند و آخر خسته شد


من که کشتی بان ندارم تابع طوفان شدم


***


فکر کردم ، در تقلایم ولی کافی نبود


آن خمیری که ندارد ورز ، نانش کَفته است


***


زمان نوجوانی را به صبر آلوده اش کردم


تلاش مبهمی باشد چو در پیری به پا خیزم


***


جوانی چیست پرسیدم ز دانا پیر فرزانه


بگفتا خود فریبی کو همی نازد به بازویش


***


به کوه هر که رود رسم زندگی بیند


که درغروب ، دگر مرد صخره پیما نیست


***


چرخ گه کج میرود گه راست ، افسارش ول است


سرکشی قهار میباشد ، مهارش مشکل است


***


بود در چشم مادر مهر و الطاف خداوندی


مکن کم نور و خاموش این چراغ آسمانی را


***


از صبح و صبحدم چه بگویم ، که دیدنیست


الحق که بو و طعم و نسیمش چشیدنیست


***


شگفتی ها ز حد بیرون و عمر کوتهی دارم


ندانم عاقبت حیرت کجا دیوانه ام سازد


***


اگر به خانه بماندم فقط مریز تو ام


عیادتی بنما گر چه منتظر داری


***


تمنا کردم از چشمم ، نگه گرداند از یارم


چکید اشکش برون در جا و مژگانش فرو افتاد


***


درون مغز من دنیایی از راز جهان باشد


نه در حد و حدودی ، بلکه مرزش بی کران باشد


خمیری باشد و حجمش به بعد آسمان باشد


نداند کس در این معجون چه اعجابی نهان باشد


برون از حیطه خلقت بود شرمم از این فطرت


چرا در وحشتم گاهی چون در خود دارم این قدرت


***


صبح بیا بیا که من بهره ز چشم خود برم


بر افق طلاییت پر بکشم ز جا پرم


چرخ زنان در این فضا دیده به روی خاورم


مژده روشنی دهم به روح و فکر و خاطرم


***


نیست در سرتاسر عمرش نشانی از غمی


آنکه دنیایش بگنجاند درون یک دمی


***


شاهد شادی و عشق است و امیدست و نوید


هر که جامی را گرفت از آنکه می را آفرید


***


آنقَدَر در کوی یارم می خور و میخوارگیست


کاندر آنجا چهره ی یارم نیفتد در نظر


میدهم پیغام و مشکل گشته راه ارتباط


بهتر از می هم نجستم قاصدی فرزانه تر


***


تشابهی نبوده که رشکش مرا نرنجاند


ز بسکه وسوسه دل دچار حسرت شد


هزار نعمت سرشار عالم امکان


ندیده چشمم و پابند نام و شهرت شد


***


عشق اگر پنهان بماند ماجرایی بیش نیست


آفتابی کن یخی را ، کاندر آن بینی صدف


***


نوجوان بودم و کنون پیرم


با همه ابلهانه درگیرم


خاطراتم پریده از مغزم


هر چه جان میکنم نمیمیرم


***


گردون فریب میدهدم ، چرخ له کند


این بازی زمانه به پایان نمیرسد


***


سینه مالامال عشق ار شد نشان زندگیست


زیستن با خورد و خوابش شیوه حیوانی است


***


چه رفت و آمدی دارم بر آن آیینه ی قلبت


ولی کوچک ترین ردی ، بجا بر آن نمیبینم


***


سینه مالامال عشق ار شد نشان زندگیست


زیستن با خورد و خوابش شیوه ی حیوانیست


***


نه امرت میکنم ای دل ، نه نهیت بر سر عشقی


نه گوشت محفظی دارد ، که پندم را نگه دارد


***


مرا در سینه دیگر جای غم نیست


چو پر شد خانه مهمان محترم نیست


***


تو میجنگی و من برجی برای صلح میسازم


مکن تهدیدم ای یاغی که روحی پر توان دارم


***


هر چه خودبین تر شوی آیینه تحسینت کند


رو مکن بر آنکه آخر زشت و غمگینت کند


***


تمام فخر انسان باشد اندر خدمت مردم


ندارد گر درختی بار و زیبایی ، بود هیزم


***


چند باری باید اندر این جهان ظاهر شوم


تا بدانم یکمی قدر و بهای دلبری


***


اشکم ار یکجا روان گشته تقلای دل است


سیل دریا جسته  ، برگشتش بعید و مشکل است


***


کجا ، که گفته که ثروت کمال خرسندیست


هر آنکه زنده بود ، دور گردنش بندیست


***


گوش من بر خوش زبانان گاه مضنون میشود


از دو رویان کی توان پیغام مقبولی شنید ؟


***


 


تا شدم بر آرزو ها چیره دل پس زد مرا


توبه کردم ، روبروی دشمنم زانو زدم


***


لبخند تو ای غنچه نشاطیست در عالم


پر پر شوی و باز به گلزار درآیی


ای مژده رسان قاصد پر توشه و پر بار


تو رونق بزمی و به هر صحنه صفایی


***


چهره پر فتنه اش بر عقل ما پیروز شد


راه دل را برگزیدیم و گرفتارش شدیم


***


صدای پای محبوبم در این ویرانه میآید


خرابی ها شده چندان ، که او گم کرده راهش را


***


کی پیر جهان دیده رباید نظر یار


مگذار ، بر آیینه فتد لایه زنگار


***


یکدم غنیمت است اگر یار جذب یار شود


عمری مصیبت است گر این جذبه انزجار شود


***


به کشف نظم و نجومت نوابغ و علما


به سایه ای نرسیدند کاشفین بقا


تو خالق همه عالم ، تو واقفی به رموز


بیا و روزن تنگی ز پشت پرده گشا


***


در خرابی هاست گاهی ارتقا زندگی


آنکه معمارست میخواند خطوط نقشه را


***


بکردم کرده اش پنهان و جورش


دو دفعه هم نمودم لاک و مهرش


بشد تکرار و گفتا بخشش از تو


دگر گوشم نشد رازی به عذرش


***


رفتم که زنی بگیرم و خوش باشم


کردند ردم به طعنه و پرخاشم


یکبار که دختری پسندید مرا


باور نشدم بگفتمش (نه داشم)


***


ننالم ز دردی که بد کرده پیرم


نخواهم که در ابتلایش بمیرم


طبیبم مرا نیمه جان خواهد اما


من ابله تر از دکترم گر پذیرم


***


شعر اگر بر دل نشیند شاعرش همراه اوست


مالک مالی که بی ارزش بود ، گمنام به


***


عمریست زنی دارم و در گردابم


این فتنه گرم ، برفته در اعصابم


گوید که زنم من و زنی جذابم


درخانه تو نوکری و من اربابم


***


خلقتی پیچیده تر از زن نیابی در جهان


با روال زندگی این نخبه کامل تر شود


سرنوشتت ، طالعت ، آرامشت در دست اوست


وای از  آن روزی که این دردانه عاقل تر شود


***


یار من گویی تجدد خواه و رویایی شده


مادری را پس زده ، یکدفعه بابایی شده


***


فکر باطل عاشقان را منزوی سازد اگر


منتظر مانند و پندارند دلبر در زند


***


محبت را نباشد حد و مرزی ای وفا داران


دوام مهربانی ها ، جدار کینه بشکافد


***


 


 


ای صبح


چشمان مرا به نور صبحت بگشودی


روحم به نسیم تازه ات زنده نمودی


خوابم به تمنای طلوعت بروبودی


تو قاصد نوری و درخشنده شهودی


***


دیده خود به هم نهم ، شب بخیال صبح دم


چون که طراوتش دهد ، روح دگر به جان من


***


گفته بودندم که زن میراث دار عاشقیست


با دو تا زن همچنان دنبال عشقم در خفا


***


 


میزنم پرپر به امیدی که روحم با شماست


این قلم کم جوهرست و در پی اش مشتی خطاست


کرده ام نقشی ادا در طنز و در هر بذله ای


بلکه یابم علت سرخوردگی هایم کجاست


***


ز وجهه ات به دلم آتشی به پا کردی


که نقد هستی من گشته - باد و خاکستر


***


چرا با خنده ات شادم نکردی


برون آیی و همراهم نگردی


چرا پنهان نمایی خاطراتت


ببندی عهد و رو آری به سردی


***


یار من جوید تجدد را و آدابی به روز


گفتمش از ما گذشته بهر خود الگو مدوز


گفت با این عادتت جانم به لب آورده ای


کن رهایم مستبد و پس گرا باشی هنوز


***


هر که با من آشنا شد همدم خارش کنم


در گلستان ادب گل را گرفتارش کنم


***


تب و تابم شدی پیوسته در رویای شیرینم


زبانت بسته بگذاری و بیدارم نگردانی


***


نِق نِق زن کرده مغزم را برون از کله ام


همچو موش خانگی چرخم بدور تله ام


***


هزار وعده بود در پیام دلجویت


یکی نشان و زمانی در آن نمیبینم


اگر بروز قیامت کشانی این دیدار


به چشم پیر جمالت عیان نمیبینم


***


 


 


آمدم پیش تو از خانه برونم کردی


پس زدی سینه ام و پشت به رویم کردی


خواهشت بیشترین بود و تمنایت بس


خوش که رفتی و رها دور گلویم کردی


***                     


نا خلف


با پدر بیگانه میباشی و با مادر غریب


حب فرزندی نباشد در کلام و حرف تو


هم طلبکاری و هم خودخواهی و هم یاوه گو


حیف از آن نقدی که ما کردیم یکجا سهم تو


***


باش همچون درخت پر میوه


هر که چوبت زند ثمر بخشش


یا بگیر از صدف چنین خصلت


هر که خندانتت گهر بَخشش


***


رخت ای نور خورشیدی ز ما گرداندی و رفتی


ولی میبینمت هر شب که اختر وار تابانی


***


بگشوده ای به رویم در های عشق و امید


اشکم میان چشم و رویم به روی خورشید


***


غم و شادی دو یار نیمه راهند


تو خیری آنچنان زین دو نبینی


بکن کوته ره بی رهنمایت


ببر از هر یکی روزی نصیبی


من مجرمم و غم به دلم مجری قانون


شاهد نه یکی بلکه دو تا دیده پر خون


***


اجتماع از بس که در گرداب گشته غوطه ور


طالبان جویند دلجویی بسان جانور


***


زن بد خورده استخوان باشد


در گلو مانده در امان باشد


کم کَمَک تنگی نفس آرد


شر شود حامی اش زبان باشد


***


                                                                             

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

                            گل من


 


در باغ من گل را ببین گــــردد پی یار دگر


با شاخه اش پا میکشد بر روی دیـوار دگر


از خار یاری خواهـــد و از باد میجوید کمک


تا دل برد از هر کسی با ناز و اطــوار دگر


از غنچه تا گل گشتنش بگرفته جا در دیده ها


از گل به پرپر گشتنش یابد نگهـــدار دگر


از حالت رسم و خــــزان باید گرفتن پندها


کز ناز گل رو پیچد و جوید خس و خار دگر


من از گلم برداشتم چشــــم طلب تا زنده ام


بگذاشتم بازی دهد چون من خطـــاکار دگر


 


آنجا که خشکد شاخه ای جائیکه میافتد گلـی


یاد بهاران میکند روحم در ادوار دگــر


آن گل که بوید هر کسی در رهگذار و رهگذر


بویش مرا با خود برد اندر لجنـزار دگـر


دانم دوام دلبـــری در گــــل بود کوته ولی


از وحشت بی یاوری گردد گرفتار دگـر


زیبا گــل خوش خنده ام خندد بروی هر کسی


حجب و حیا در شهر ما باشد به معیار دگر


از سرکشی های گلم گفتم ولی گل گل بود


بویش کن و نازش بخر قبل از خریدار دگر


 


***


 


 


مســـــافر


 


دوبـــــاره شـــــــام غریبانه ام پدیــــدار است


فضــای خاطره ام سرنگون و دوار است


کجـــــــــا روم به که گــــــویم که طوطی من


پری گشوده و پوشاله اش به منقـــار است


مسیر و قصد و گذارش به سمت طوفان است


همای پرسه زنش حافــــظ و نگهـدار است


تـــــرانه بـــــود و زبانش زبان گلهـــــــا بود


کنون بهـــــــار دلش با خزان کلنجار است


تمــام توشــــه خــود را بـــــداد و بگرفتنــــد


در این گذر که حریم عقابِ خونخوار است


 


پرنــده ای که جـــــــدا گشته از سُلاله خویش


به هر کجـــــا که فرود آید آسمان تار است


به هر پـری که زند دیده اش بــــــود جـــویا


کجاست مامــن امنی که آب و اشجار است


کنون حکایت من هـم ، شبیه قصه اوست


به هـــر رهی که درآیم کمیـن اشـــــرار است


مرا به گریــــــه پذیرای بندگــــــی کردند


قـــــــــرار بیـــکَسیم در میان اغیـــــــار است


عجب که خون کثیفی ودیعــــــــه ام دادند


روان و مُلک وجـــودم همیشه بیمــــــــار است


ندیــدم و نشنیدم کـه در جهــــــــــان باشد


معاشری که چـــو گل با صفا و بی خـــار است


 


خدای من تو کریمی و عادلـــــی و رئوف


چـــرا که بنده ی خاصت شرور و مکـــار است


ز کیست این همه تقصیر و این همه تزویر


یقیــــــــــن معلم دهرت خبیث و جبـــــــار است


پدر ز مادر و مادر ز اهل خــــانه بریست


برادران ز خواهر و خواهر ز جمله بیزار است


کجاست آنهمه مهـر و وفــــا و عزت نفس


که حاصلش طمــــع و قهر و مکر و آزار است


ز اعتقـــــاد – تظاهـــــر فقط بمـــانده و بس


بمـرده سنت و لهــــو و لعــب نمـــودار است


بمانـــده ایم در این منجلاب جــــان فرســـــا


نجاتمـــان همه با حرف و بحث و گفتار است


 


تنفســی نتوانیـــــم و گیــــــــر دود و دمیـــم


تلاشِ ریــــه به سختی و رنـج بسیــــار است


هوا - هوا به جای غذا مشکل جهان گشته


چه سود – چشم مدیران به دخل سرشار است


زمانه رو به خرابی و من زباده خــــــــراب


ز زخـم کهنه دلم بیقـــــــرار و تبــــــــدار است


چه خوب میشد اگـــر نشئه مانم و مخمــــور


به چشم مست – جهـان نقشه ای به دیــوار است


 


***


 


 


 


 


ز یارش هر کسی رنجید و بگذشت


نشد راضی و چون فواره برگشت


***


خنده مبنای صحت روح است


عمر با خنده ضامنش نوح است


 


***


 


 


 


خنده هم نشئه هم صفا دارد


خاصه بر قدرتت بیفزاید


میشود هم دوا و هم درمان


گر نخندی دلت به تنگ آید


 


***


خنده هر خسته را دهد جانی


این تو بهتر ز هر کسی دانی


***


 


خنده چون آب زمزم است عزیز


هدیه بر تشنگان نما و مریز


***


اولین خنده هدیه مادر


گر که نشنیده ای بکن باور


***


خنده های پدر پر است از شوق


قدر آن دان نباشدش مافوق


***


 


دشمنی ، پیدا شد ار ، با خنده مسحورش نما


چون شود شرمنده از بگذشته ، معذورش نما


 


***


 


 


خنده گر سختت بود لبخند هم باشد به جا


با تبسم میشوی با هر غریبی آشنا


 


***


خنده تفریح اهل دل باشد


خود خور از دیگران خجل باشد


***


 


خنده چون نور در شب تارست


هر عبوسی خموش و بیمارست


 


***


 


آنکه با دیگران کند خنده


دلخوش است از زمان آینده


 


***


 


بکن گلخنده ات را وقف مردم


مزن نیشی به هرکس همچو کژدم


 


***


خنده با خنده ها در آمیزد


غصه از زنده دل بپرهیزد


چشم خود وا کن و لبت بگشا


تا روانت تو را بر انگیزد


***


 


رفت شخصی پیش قصابی تمیز و خنده رو


گفت مهمان دارم و در پیش مهمان آبرو


گفت قصابش که دارم فیله هایی بس لذیذ


مشتری گفتا دهی نسیه ؟ بگفت مهمل مگو


***


 


لخت و عریانی بود در اندرون وارستگی


خبط انسانی همه در پوشش و پنهانی است


***


رفتم اندر دادگاه روح و وجدانم شبی


در همان شب مانده و محکوم خود آزاری ام


***


مادرت فرزند آدم را مفخر کرد و رفت


غنچه ای بنشاند و دنیا را معطر کرد و رفت


***


از شبهه پر شده ام توبه میکنم


اما به بدگمانی خود خو گرفته ام


***


 


بار هستی را توان سنگین و سنگین تر نمود


چابکان آسان رسند بر قله های آرزو


***


چرا جواب محبت جواب گویا نیست ؟


گمان که خون و ضمیر بشر مبرا نیست


***


گر اجل با من بسازد میکنم خواهش از او


امشبم ار آیی بود بهتر ز فردای دگر


***


نیست در سرتاسر عمرش نشانی از غمی


آنکه دنیای خودش را جا دهد در یک دمی


***


 


شاهد شادی و عشق است و امیدست و نوید


هر که جامی را گرفت از آنکه مِی را آفرید


***


احتکار


بابا ز گرانی شده غمگین و خمودست


دلال بنالد که به بازار رکودست


هر معترضی در پی قاضی و شهودست


هر کس که توانسته متاعی بربودست


ابعاد چپاول گری بی حد و حدوست


کاسب هدفش جیب پر و بهره و سودست


مسئول گرانی ز پی نشر وعودست


یک شیب ملایم به جلو رو به صعودست


 


مرزی نتوان یافت که راهی به فرودست


افسانه تعزیر فقط گفت و شنودست


آورده کلیدی و دری را نگشودست


یا قفل خراب است – وَ یا منع ورودست


از گوشت گذشتم که مضرات وجودست


گو ماهی گمگشته من داخل رودست


مرغم به هوای خود و در بانگ و سرودست


بگسسته ام از هم که نه تاری و نه پودست


روی زن و فرزند کسان زرد و کبودست


بودست تهی دستی و اینگونه نبودست


در کنج دل رنجبران آتش و دودست


همواره نزاع بر سر نابودی و بودست


 


کم خورده به پر خورده کم و بیش حسودست


حالا چه مسلمان و چه از قوم یهودست


این رسم که آورده – که آنرا بستودست


دستی بگشایید نگویید که زودست


حلال چنیــن واقعــه شایـــان درودست


***


بکردم کرده اش پنهان و جورش


دو دفعه هم نمودم لاک و مهرش


بشد تکرار و گفتا بخشش از تو


دگر گوشم نشد راضی به عذرش


***


در خرابی هاست گاهی ارتقاء زندگی


آنکه معمارست میداند حدود نقشه را


***


 


 


به خودت امیدواری که درون من چه داری


ز تمام روح و قلبم سند و قباله داری


***


عشق گر سربرکشد خود مشکلت را حل کند


نونهالش میتواند بیشه ات جنگل کند


***


خشم و خروش توست مجازات زندگی


رامم نموده ای و به بندم کشیده ای


***


 


کی پیر جهان دیده رباید نظر یار


مگذار بر آیینه فتد لایه زنگار


***


صدای پای محبوبم در این ویرانه میآید


خرابی ها شده چندان که او گم کرده راهش را


***


هر شب به خیالش هوس بوسه نمودم


یک دفعه نیامد که چِشَم طعم وصالش


***


چشمک پر فتنه اش بر عقل ما پیروز شد


راه دل را برگزیدیم و گرفتارش شدیم


***


خدایا قدرتی ده تا بدانم کیستم


مرده ام یا زنده ام در هستی ام یا نیستم


جنبشی دارم ، بگردم حول و حوش زندگی


میروم جایی که آنجا باید از پا ایستم


در کجا و کی ندانم قاصدم قصدی ندارم


آرزو دارم بدانم کیستم یا چیستم


***


هر که بی مادر شود پرسیدن حالش خطاست


چون که عشق مادری اسطوره ی اسطوره هاست


***


زنم پیرست و از پیری هراسان


بگفتم حل شود این مشکل آسان


بکن مصرف کرم های فراوان


ولی هرگز نگردی چون عروسان


***


 


زن بدگمان فشارد – بگلو و دل حسادت


نپذیردش طبیبی و ز خود کند عیادت


***


بانوان آهسته تر بیراهه ها را طی کنند


از عقب آیند و مردان را به مردی هِی کنند


***


از سرم آمد برون حال و هوای دلبری


تا تو رو مستانه دیدم در کنار دیگری


***


زن ناجور ذره بین باشد


پرورشگاه تخم کین باشد


***


***


زن غرغرو چو داری ، دهنت ببند و – بارت


بزن و برو که هرگز نتوان کند شکارت


سیر و پیاز هر دو پذیرای هم شدند


هم ریشه ایم ما و به دنبال آفتیم


***


زن بد زبان ، نمادی ز کنیز خانه باشد


خردش ضعیف و کارش جدل و بهانه باشد


***


لذتی برده از گناهانم که فقط توبه توبه گویانم


بار الها مرا مکن توبیخ ، بوده این مزه زیر دندانم


***


دعوت کنی به رغبت و بر اشتیاق خویش


مار گزنده را به عقب ران نکش به پیش


***


هنر زبان نخواهد و خود منتهای بینش ماست


کشد به اوج نبوغی که مرز دانش ماست


***


 


به خلقتم شده ام خیره و به کنج دلم


چو نقش ظاهر و باطن بکرده منفعلم


تبسمم به لبان و تواضعم محسوس


درون مشوش و در هم چو شمعِ مشتعلم


***


در قلب تنها مانده ام جایت چنان خالی بود


کاین مانده عمر واهی ام هر لحظه اش سالی بود


***


زنی که خوشدل و خوش حالتست و سر زنده


بنای زندگیش محکم است و پاینده


***


هر گلی چیدم ز باغی بوی دلخواهم نداشت


دسته کردم چند تایی تا مشامم زنده شد


***


تا تلخی ایام ز کامم گذران است


تلخست می و تلخی می بهتر از آنست


***


زن زیاده طلب در خیال مجهولست


مدام حسرت آنرا خورد که خرپولست


***


یک شعله برافروز و بزن بر دل خامم


تا پخته شود مایه گفتار و کلامم


***


مگذار که تنها گذرد روز و شب من


بی تو برسد جان من آسان به لب من


***


غیر غم هر چه به من داد خـــدا بازگرفت


با چنین سنت حق داده دلم ساز گرفت


***


دیده پر خون خود در آب شور انداختم


شستم این بد دیده را و در تنور انداختم


***


زنی که مهر و محبت تمام فطرت اوست


وجیه هم که نباشد ، معاشری نیکوست


***


این گل نشکفته پیغام بهار آورده است


جان به قربانش که عشق پایدار آورده است


***


گو مبارک که مبارک قدمی در راه است


خاطر شاد من از آمدنش آگاه است


***


حیف یک لحظه عمرم که کنم صرف غمی


قامتم خم نکنم زیر فشار و ستمی


***


زنی که وحشت و وسواس ارمغان آرد


شکنجه گر شود و زخمیت نگه دارد


***


 


مالی که سوخت در پی خاکسترش مباش


در مشت خود بگیر اگر مانده ای بجاست


***


کاش میشد از نظر دورت کنم


در دلم جا داده محسورت کنم


***


چشم تر اشک پدر بدرقه راهم بود


غم سنگین دلش بر دل آگاهم بود


***


ترسم نتپد دل چو در او عشق بتابد


هر گل بسری دید ، بسویش بشتابد


***


خنده کوتاه گلها در جواب اخم ماست


گر رود پس پرده ها ، بینی گلی پژمرده نیست


***


 


زنی که ریشه و اصل و حرمتی دارد


نهال برتر و بذر یگانگی کارد


***


***


زندگی مجموعه ای از شادی و دلدادگیست


رنج و غمها جملگی پسمانده ای بی مصرف اند


***


گناه بخشش حق را طلب کند ای دوست


چرا به باد دهی در دمی اصالت خویش


***


دلبران را موسم بشکفتنی در کار نیست


هر زمان ظاهر شوند بوی بهاران میدهند


***


شادم ز غیبت و غمگین ز دیدنش


با این وجود همدمی اش برگزیده ام


***


عاشقان از چشم ظاهربین به نحوی میرمند


باطن اندر باطن اند و جان به یکدیگر دمند


***


آنکه مرا نعمت جان داده است


بیش تر از جسه توان داده است


***


رفتم اندر دادگاه روح و وجدانم شبی


در همان شب مانده و محکوم خود آزاری ام


***


از شبهه پر شده ام توبه میکنم


اما به بدگمانی خود خو گرفته ام


***


مدح خود گویم و آیینه کند تائیدم


آنقدر خویش ستایم که شوم بیگانه


***


لخت و عریانی بود در اندرون وارستگی


خبط انسانی همه در پوشش و پنهانی است


***


خارم ، برای حفظ گلی چون تو رسته ام


افسوس دست غیب ندید اشتباه خویش


بار دگر خلاف میل طبیعت شوم عیان


گر بو برم به ضد و نقیضی به راه خویش


***


روی خندانت چو بو بگشاده و پر رنگ و بوست


آنچه می باشی عزیزی ، اینچنینم آرزوست


***


دیده ام رقصان و مژگانم چه زیبا کف زنند


خانه دل ، دلبرا یکدفعه رویایی شده


***


بجای موعظه ای کاش خوش بیان بودم


ز قهر یار مسون بوده در امان بودم


***


فاش گویم بنده را بند گران باید بدست


چون که هر بی بند و باری عهد و پیمانش شکست


***


دستکاری شده اقبال من از روز نخست


طالعم رو به کجی رفته ، مرمت نشود


***


اینهمه زیبایی و احساس پاک و روی خوش


تا مرا بینی چرا حُرم جهنم میشوی


***


رد و قبول یار بود انتخاب او


بیتابی منو تو کجا ، صبر او کجا


***


در این تهمانده عمرم هوس ها گشته اند افزون


ندارم دلخوشی غیر از توهم های گوناگون


***


رفته ام باغی و می تنها نمیسازد مرا


دلبرا بی تو تب مستی بیازارد مرا


***

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

پیـــری


حقـــایق


غروب عمــر من از شعــر گفتنم پیداست


حدیث زندگی ام مبهم است و بی معناست


سیاهی شبم افتـــاده در سپیـــده صبح


ز دیــــده ام چه برآید ضعیف و نابیناست


 هراس بی کسی و رنج پیـری و تن سرد


رفیق و همدم و همـراه من در این دنیاست


چه بود حاصل این های و هوی نا فرجام


مسیر عمــــــر کجا و توقفش به کجاست


سراغ نیستی ام چون ز هستیم گیــــرم   


نشان دهـد که همین روز های بی فرداست


تنم ز خاک تمنـــا کنـــد هـم آغوشی


گواه من دل در خون نشستــه ای تنهاست


ظرافتـــی که روانم گرفتـــــــه  از آدم


وراثت است و نگهداریش توان فرساســـــــت


درون فشرده ز انگیــزه های ضد و نقیض


خــرد میانجی خوش باوری در این دعــواست


دهن که جلوه ز دندان گرفته عاری گشت


تقاص دهر چه بی حکمت است و برق آساست


جلای موی مجعــد به سر چو تاجی بـود


ببین که تاسَـــم و تاسی مخرب اجـــــزاست


میان واژه ی پیـــــــری بود هزاران درد


امان گرفته – نه جایی برای چون و چـــراست


دلم جـــــوانی خود را دوبـــاره میجوید


عقب کشاندن گردون فســـانه ای شیـــواست


به سن شصت رسید هر کسی به هر جایی


عواقبش چه بگویم حوالــه اش به خــــداست


نمو مغـــزی ام از حد کاسه اش بگذشت


زوال  مرتبتش گویی از همین حالاســت


ز چشـــم باز و درخشان و تیـز و بینایم


دو تنگ روزن کم نور و متکی به عصاست


نهـال کودکی ام شد قطور و خوش قامت


کمر خمیـــده و پای شکسته ام برجاست


صفای روی جوانی که فخـــــر آینه بود


شکسته در هم و دلقک نمای بد سیماست


طنین بال مگـس میتنیـــد در گوشــم


کَرَم کنـــــون  و بگوشم کلام ناشنواست


در این گــــزاره خلقت دلم به تنگ آمد


زبان الکن من گـه خموش و گه گویاست


نبــود شـــادی یک روزه ام در این ایام


رسیده سال به هفتــاد و بحث واویلاست


ز جنب و جوش شبــاب و ز عالـم تب و تاب


یکی دو خاطره باقی و مابقی رویاســــت


خرابی تنــم از شش جهت پدیــــــدار است


خمیــره بشـــری گوئیا بر این مبناسـت


نصیب من چه بوده و تقدیر من مقابل کیست


کتیبه ازلی مجمــل است و نا خواناسـت


مــــدار عمر  در این گنبـــــد درون محور


هدف ندارد و سیرش به نحوی از انحاست


به ظلمت ابـــــدی گر رِسم خلاص شـــوم


از این تنــــوره آتش که در دلم ماواست


به کنج خانه نشستی اگـــــر ، زبان بربنــد


که تیغ یار عزیزت ز هر طرف براســــت


دوباره قسمت من گر شـــــود در این عالم


گمان و شبهـــه نمایم مقسمش داناست


سنین پیری اگر جــزو زنــــدگی باشد


ودیعــه ایست که نیمی ز هست آن باماست


شفای پیـر  بجا مانده لحظه مرگ است


که خاصه رحمت پروردگار بی همتاســــت


برون ز سر بکن این غـول کج خیالی را


بلا نیامـــده جایش به کنج دل بیجاســـت


ولی نهــــاد بشر ابر و باد و باران است


که هر یکی به هـــوایی طبایعش پویاســت


ز نور و تابش خورشید  شد جهان زنده


خموش مانـــده همانا نماندنش اولاســــت


بجوی همتی و بهــــره از طبیعت گیر


که دامنش همه جا  پهن و نعمتش بر پاست


ز لحظه ها طلب عمـــر جاودانه کنیم


دمی که شاد برآیـــــد ز سینه روح افزاست


 


به قهقـــرا مکشان این فضای دلکــش را


بـدیـده  سایـه  سنگیـن پدیـده  یلداســــت


ز عشـق و روح و صفایــت بساز خانه دل


که یار خوش قدمت رفت و آمدش آنجاست


بزن  به  پیــکر  پیــری  جـوانه ها پیوند


اگر مهارت خودیاریـــت ز سر تا پاســت


ز چشـمه ای که وجود بشــــر شود سیراب


لبی که تر نشـود پاره خشــــکه اعضاســــت


به  بـزم  دیده ما   دلبرند   و   دلبازنـد


گذار نیمه نگاهی به چشممان گیراســــت


عروس ناز به خواب خوشت کند دعوت


مخواب چون که همای سعادتــت جویاســـت


 


به طبل عاشــقی ار قلـــب خود بلرزانی


بزیر بال خیالـــت تجسس عنقاســــت


صدای ملتمســـت گـر نمیرسـد بر گوش


زبان دلبری از هـر مسافتی غراسـت


چه قدرتی که خدا در وجود ما نگذاشــــت


که برده بهره  ز نقدی که جان ما داراست


میان زندگی و مرگ من شکافی نیســــت


چنین کنایـــه لفظی  خطابه ای والاست


اگر   به   تجربه   و   عــلم   خود   بیـفزایی


رسی به قدرت و پیری  کمال استغناســت


نیــاز و غصــــه به افسردگی کشد ما را


به جان رسـیم اگر یار و مونسی ماراســــت


 


منَال  تا لـــب و نایــــت گذار خنده شود


صدای قهقهه  سازِ مفـــرّح فقـراست


تمایلات بشـــر  تار و پود  دورانند


که طرح و نقشــه و متن و زمینه اش نوپاست


نگر خطای دو چشــمی  که محو تصویرند


کویرِ خـشـــک و سرابش مـشابه دریاســــت


در  عالمی  که  ندارم خبـر   ز  بود  و   نبود


دل رمیده ام آوارهِ  بقـا و فناســــت


چه معضلیست ره آورد خلقــتی مرمـوز


که نقـش علم و تفکر به ساحتش خنثی است


اگر که عاشــق و پاکی بتاب و تابان باش


که قدر گوهـــر مخدوش کمتر از کالاســت


 


ز تنگ چشــمی و بخل  و  ز خود خوری   بگذر


که ناز و نعمـــت دنیا ز سفره گستر هاســـت


تو  قـادری  که  بگردانی  آنچنان  گردون


که هـر چه میطلبی در کشاکشش پیداســت


قوای گم شده ات در ضمیر خود دریاب


که هر که یافــــت جهان کنونیش زیباســت


جوان پیــرم و پیـر جوان نما امروز


روال هستیم از مستیم جدای جداست


 


***


 


 


 


حکایت دل


 


دلم ربوده و با خود بـری بگو به کجــا


شکــار پیــــــر نیرزد به تــیر بی پـــــروا


از این شکستـه دل پاره پاره مخـــــواه


که نقش روح و روانی کنی در آن پیــــــدا


مجهز است به انواع حربه در سنگـــر


کشیده بسکه اسارت – شده ستیزه گـــــــرا


دلیکه مامن عشق است و منبع احساس


در آن چکیده ز خون جکر چه ها و چه ها


کنون ز دلبر و دلدادگان شده محـــروم


چو ظلمتــــــی که نشیند به دیـــده بینــــــــا


 


ندانم این چه بُوَد دل – ویا بـــــلای تنم


که شکـــــوه اش نگذارد مرا دمی تنهـــــــا


به ذره ذره آن عالمـــــی حســــــد باشد


که ؟ قادر است که شوید عصــاره آنــــــرا


هزار کشته و زخمی و مانده در زنجیر


دلـــی بدرد نیـــــاورده – جز به واویـــــلا


چه رشته ها که کند پاره این گسسته لگام


چه فتنه ها که به یک رنجشی کند بر پا


شکاف سنت و تخریب خـانواده از اوست


بهانه گیری و زخم زبان و مکر و ریـا


دلیکه تنگ بود جستجـــو کند هم سنــــگ


چو گوش کر که گریزد ز ناطقی گویــا


 


کسی که خنده و شادی ز چهره اش ریزد


گمان مبر که بود بی رقیب و بی همتــا


بجای این دل بی رحم و پر ز خودخواهی


چه میشد ار فلکم داده بود مهر و وفــــا


نبود قسمت مــن در جهـــــان دل پاکــــی


عــــذاب میدهـــــم دم بدم کنــم حاشــا


ز بسکه پر شده این دل ز نقشـه های پلید


دگـر گذشت و مدارا نباشدش معنـــــــا


اگر به عقل و خرد بسپرم رذالت دلـــــرا


مــرا برند و رهایـم کنند در صحـــــــرا


نباشدم بجــــــــز این دل دگر پرستــــاری


طبیب بیخـــبرم کرده گـم طریق شفــــــا


 


به دل هر آنچه بگویم رود بـــــراه خودش


مدام پرسه زند در حــــــوالی رویــــا


ببوده ایـــم من و دل همیشــــه رو در رو


بهم پریم چــو سگ توله و برهنه گـدا


ز آرزو چه بگویم که دل فدائـــــی اوست


هر آنچه بیند و خواهد طلب کند یکجـا


دلم چه سخت پذیـــــــرد قـــرار و آرامش


مدام پس زند انگیزه های روح افــــزا


چه بند ها که گلویـــــم در آن درآویــــزد


به پیش ناظر پنهانیم – شوم رســـــوا


ز رشک دل چو شوم خسته و دراز کشم


به چنگ و تیزی صُـــلابه ام کشد بالا


 


نبودی ار تو مرا زندگی چه معنی داشت


نــدای تو هوس و عاشقــــی بداده مرا


درون روزن و این حفره میان سینـــــــه


شود که جـــــای دهی حَظ و لذت دنیـا


همیشه گسترش دل بسوی دلـــــدار است


توان رسد چو بخواهد به ساحتی اعـلا


کبوتر سفید دلم چون پری کشد به هوا


پیام شاد رساند به من ز بام شمــــا


گمــان برم که دلم راز آخـــــرت باشد


زمینه ایستکه آگه شوم من از فردا


به عقــــل شکوه نمودم چـــرا نظاره گری


بخنده گفت که دل متکی بود به ذات خـــدا


***


یاد بهــــــار


 


رفتی و دیده ام به گل و نوبهار نیست


در سرزمین هستی من سبـزه زار نیست


در کوچه های تنگ و بویرانه ی دلم


جـز بانگ بیقـراری و داد و هوار نیست


هر روز قاصدان تهی دست و سر بزیر


از ره رسند و مـــژده رسانی ز یار نیست


با بخت تیــره هر چه بکردم مقابلـه


حاصل همین که هست بود ، اختیار نیست


دم میبرم درون و برآرم همــــان برون


تکـــــرار ابلهانه من پشتکـار نیست


 


هر روز چشم من به ســـرابی دگر فتد


چون پیش میروم اثــری آشکار نیست


گویند اشتـــر زمانه نشیند به پشت در


چشمم سفید و زمزمه ای در کنار نیست


کشتم که کرد در دل صحرای دانه سوز


جز پوکیم به پهنه ی این شوره زار نیست


مبنای خلقتم ز ازل بوده سستِ سست


تامین یک دمم احـــدی عهده دار نیست


عمـــرم پر است از لحظاتی پر اضطراب


جنجال روزگــــار کم از کارزار نیست


چشمم ز پشت پنجره ی عـــرش بنگرد


آسایشی میانِ یکی از هــــــزار نیست


 


گویند پیک خوش خبـــرم میرسد ولی


جز جان به لب رسیدن و جز انتظار نیست


در این فضا که پر بود از بهــره و نصیب


سهمــــی و قسمتی ز من کهنه کار نیست


خوابی بدیده ام که در آن سوی بی نشان


پــژمـرده روح ملتمسم بیقـــــرار نیست


زاین رو بود که جان و روانم بری شده


از این جهان که بوم و برش استوار نیست


دانم خـــدا و هر که مرا آفریده است


یک لحظه رغبتش به چنین روزگار نیست


حال دلم مپرس که بگریزد از بهــــار


صیــــد رمیده را هوس لاله زار نیست


 


باید کجا روم ، به که گویم نیاز خویش


گوش فلک گرفته ، شعورش مهار نیست


با این وجود شادی ما ، زندگی ماست


غم پیشگی و شکوه کم از انتحــار نیست


یا رب تو بارور بنمـــا گفتگوی من


عمری سکوت در خـور هیچ افتخار نیست


این چرخ جانی است و مرادش نگفتنیست


با هیچ زنده ای اجلش سازگــــار نیست


 


***


 


 


 


 


سایه روشن


 


زندگــانی را به ما دادی خــدایا بهـر چه ؟


هدیه ای باشـد اگر در حد رویا بهر چه ؟


خود کفایی در جهان حرفی بجز افسانه نیست


جســم ما در زیر دندانهــای برا بهـــر چه ؟


عالم زیبای ما باشــد درون باغ وحـش


اینهمه خونخواری و جنگ و جدل ها بهر چه ؟


گوش نوزادان ز طبل روزگاران در طنین


لرزه و وحشت به دلهــای مصفــا بهـر چه ؟


ضد هـر جنبنده ای کــردی رقیبانی عیان


اهلیان را آفریدی ، وحشیان را بهـر چه ؟


 


بلکه ظلمت چیره گردد نظم گردون بگسلد


لذتی ناچیز در عمـــری فریبا بهر چه ؟


با همه آلودگـی هــای زمینی و هـــوا


خلقت بی وقفه در خشکی و دریا بهر چه ؟


چیست مقصود و مرادت از مهـار زندگی


جنگل مولا بپا کردی هیولا بهــــر چه ؟


زنده ماندن قرعه ای باشد به نام هر کسی


در مکانی ناکجا ، وهمی سراپا بهــر چه ؟


مایه این زندگــی اجبـار خوردست و خوراک


مستمر کردی شکم با نان و حلوا بهر چه ؟


خویشتن داری کنــم گاهی ، زمانی سرکشـم


چرخ را تمکین ز بیم واغریبا بهـــر چه ؟


 


عالــم دیگر اگر باشد روالش بندگــی است


این اسارت بهر چه ؟ بندم به پا از بهر چه ؟


پیش خود خجلت کشم هر دم بخود رو میکنم


در ضمیرم توبه و تردیــد و تقوا بهر چه ؟


عمر خود طی کردم و جویم مسیر آخــرت


وعده عشق و بهـــار و روی زیبا بهر چه ؟


کاش میگشتم فراموش و نبودم در جهان


روح و فکری درهم و نقشی مجــزا بهر چه ؟


در وجود ما بود دامی پر از بنـد خیـال


دلبر و دلدادگانی مست و شیــدا بهــر چه ؟


جان ما را باز میخواهی اگر منت کشیم


اینهمه امـراض بدخیــم و بلایا بهـــر چه ؟


 


طینت آدم بود مملو ز امیالــی پلیــد


مرتبط جمعـی به انفاس مسیحــا بهــر چه ؟


با زبانی بسته و صد ها نیاز جانگــداز


خوش درآید خوب و بد در چشم بینا بهر چه ؟


بوالهــوس انسان چــرا بر اعتیادی رو کند


کرده ای چرسی جدا بنگی مهیا بهـر چه ؟


نشئه در خشخاش و مستی در دل انگور ناب


حرمت از آدم گرفت و شرم حوا بهر چه ؟


با پرستش فطــرت انسان هماهنگی کنـد


اینهمه آداب و آئیـن مبــرا بهــر چه ؟


هــر دم از اشیا عالم سرنخــی آید برون


کاو طلسمی گردد و رمزی سراپا بهــر چه ؟


 


هستی حیــوان بود شیرین تر از هستی ما


چونکه امروزش شناسد فکر فردا بهر چه ؟


ای خــــدا این عقل سرگــردان عذابم میدهد


راز پنهان ماندن اســرار دنیا بهـــر چه ؟


در جواب هر سوالی حرف و بحث و گفتگوست


جا نگیرد رمز گردون در الفبا بهـــر چه ؟


هـــر چه دادی میپذیرم با لب خنــدان خویش


تا سپاست گفته باشم شرط و اما بهــر چه ؟


خُلـق و خویم را تو دادی من ندانم از چـــه ام


خیر من پنهان و شر با بوق و سرنا بهر چه ؟


با همه رنجی که در اینجا گریبانگیـــر ماست


کس ندارد رغبتی بر عــرش اعلا بهر چه ؟


 


پس یقین با خاک سنگین جابجا گردانیم


لوحه هستی ندارد محتوا از بهـر چه ؟


طعـم شیرینی چو باشد در درون زندگی


میفریبد عارف و عامی و دانا بهر چه ؟


با هزاران خدعه و نیرنگ و معیار فریب


کرده ای نسل بشر را مبتلا از بهر چه ؟


با گنه آسوده باشم سخت میباشد صواب


یک دل هرجایی و عمری تمنا بهر چه ؟


یاوه گفتم ترسم از فردای ناهنجار خویش


آفرین بر آفرینش نقد بیجا بهر چه ؟


 


***


 


 


 


گرفتار


 


خـــــواب بینم یا که بیــــدارم نمیدانــــــم هنوز


مستِ مستم یا که هشیارم نمیدانم هنوز


بحر عرفان در خروش و قطـره ای در ساحلم


محو گــردم یا به دل بارم نمیدانم هنوز


هستی و نابودی اش را ذره کِی داند که چیست


نقطــــه ام یا نقش پرگارم نمیدانم هنوز


رو به دنیا کرده ای درمانــــده در آمال خویش


عاجــــزم یا مــرد پیکـارم نمیدانم هنوز


بر مــزار خویشتن عمــــــری عـــزاداری کنم


قاتلـم دیوانه انگارم نمیدانم هنوز


مشت خاکی را که پاشیده به چشمــــــم روزگار


دیده گر بی گریه، تر دارم نمیدانـم هنوز


روبروی خالقـــــم جویم خــــــدای خـــویش را


مومنـــــم یا کور مکـــــارم نمیدانم هنوز


آمـــــده بنشسته در چشمـــــم که بینــــا تر شوم


مقدمش با جــــــان خریدارم نمیدانم هنوز


گر ضیا دانی نمیدانی هنوزت عقل نیست


گو گرفتــــــــار رخ یــــــارم نمیدانم هنوز


 


***


 


 


 


 


گفتــار


 


چه پیش آمد که تنها و به جان قصد سفر کردی


مگـر یادت برفت با ما چه دورانی بسر کردی


زخاطر برده ای گر یک یک ما را ، به جا آور


چو اندک رنجشی بودت محبت بیشتر کــردی


شکیبانه نگـــاهی کن ببین دنبــــاله اشکی


که میبارد به آن آتش که ناگه شعله ور کردی


گزیدی سینه خاک و ببستی چشم از این عالم


چرا دنیای جسمت را بدین سان مختصـر کردی


در آن خاموشی و ظلمت در آن تاریکی مطلق


در آن اعماق بی روزن سرایی مستقــر کردی


 


بگـــو حالا که آنجایی روانی شـاد تر داری ؟


که از ما دل بکندی رو به دنیای دگـــر کردی


از اینجا چشــم مشتاقی به آن عــــالم نمیافتد


بدیدی مــادر و رویی به دیدار پــدر کردی ؟


در آنجا حرف و بحث و گفتگـو آسان نمیباشد


چســان و با چه الفاظی تو ابــــراز نظر کردی


ســـوالات قیامت را چه کس بر عهده میگیرد


چگونه با چه برهانی خودت را مفتخــــر کردی


چسان گردونه خلقت روان را رنگ و رو بخشد


تو در شکل و شباهت ها چه تصویری به بر کردی


اگــر کامل شوند ارواح از انوار روحــــانی


روانت با چه معــیاری غنـــی و بارور کردی


 


و گر همـواره تنهایند و بی یارند و بی یاور


ندانسته چه پروازی به عمق باختـــر کردی


به وجــــد آیند خویشان با تمـام آشنایانت


چو دیداری از آنها ناگهان و بی خبـر کردی


به دنیــا آمدی گریان و برگشتی پریشان تر


عجب بیهوده دورانی به ناکامی هــدر کردی


شنیدم هـــر که رو گرداند از آیین دورانش


جهنم پس زند او را بهشتش بر حــذر کردی


به درگاه خدایت گر رهی جستی بپرس از او


چرا این دشت آرامت قرار فتنه گــر کردی


بکردی اشرف مخلوق ما را اندر این عالــم


به خونخواری ز هر درنده ای درنده تر کردی


 


فشاندی نور شفافی به اقمـــار و به افلاکت


چـرا بر هسته هستی حجـــابی بد سیر کـــردی


به هر سویی در آفاقت هـزاران لعل رخشنده


ولیکن چشم ما را محــو مال و سیــم و زر کردی


گمانم کرده ای در هم مَهار مِهر و قهرت را


ز کوهت آتش از ابرت زمین را خیس و تر کردی


به نوزادان محبت های مادر را عطـا کردی


ولی پیران بی کس را غریب و دربــدر کـــردی


نفهمیدم در آخر چیست این اهداف نامرئی


چو دیگی را که آشش را خودت پختی دَمـَر کردی


اگر بیهودگی باشد سرانجامـی رهایش کن


بکن قاضـی کلاهت را تلاشـــی بی ثمــر کردی


 


جنون و جهــل و نادانی مرید ذهن ما کردی


سپس بازار مکاره در عالـم جلــوه گر کــردی


دهی جانی و میگیری به سرسختی و دل سنگی


گسستی مهر و هر بالنده ای بی بال و پــر کردی


نمایی پر ز احساس و عواطف روح و جان ما


چو پیوندی به بار آمد ز بن زیر و زبـــر کردی


اگر کامل تر از ما نسـل مطلوبی بپــروردی


مکن بیمار و بیجانش چو عـــزم این هنر کردی


بزن یک چرخش و بنگر عـذاب بیگناهان را


که با قهرت چه تعدادی علیل و کور و کر کردی


به رسم خیمه شب بازی در این تالار پر پرده


چه اشباح مخوفی سهـــم چشمان بشـــر کردی


 


بدادی قدرتی افـــزون به موجـودات دلخواهت


ضعیفان را حقیرانه دچار صــــد خطـر کردی


بلاهای خرافی خشم و نفـــرت خودستائــی را


روان در خونِ بــدنامانِ پست و مشتهـر کردی


بکــــردی عاقبت مخلوطِ خاکت پیکــر ما را


و یا در پیچش خلقت خوراک جانـــور کردی


چه خوش خواهر شدی راحت زبار خانه بر دوشی


چو یک ناخوانده مهمانی از این دنیا گذر کردی


دعــای هر زمینگیـــری رهایی باشد از هستی


تو خود این شام ظلمانی به بیتابی سحــر کردی


خـدایا کرده ام جزئی ز صـــد ها شکوه واهی


چه اعمالی چه رفتاری بنـــام دادگـــر کردی


***

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

***


آب که از سر گذشت چاره همین است و بس


خود بده جانی بخود ، نیست دگر دادرس


 


خونبهای دل پژمرده من زندگی است


این عدالت نبود آلت درمانـدگی است


رفته و آمدگان گفته و گوینـد به من


زندگی زمزمه اوج و سرافکندگی است


***


پیاله نیمــه پر در دست لرزان


زمیـن ریـــزد اگـــر یکجا ننوشم


می و میخانه را نازم که امشب


پس از چندی خموشی در خروشم


***


بشکست آینـــه از روبــــرو دلــم


نشکستمش که بداند من عاقلم


اما جسور گشت و مرا مفتضح نمود


با این کریه چهره و اندام بنجلم


ای خوش آن روزی که در صحرای عشق


خار خونخواری گریبانــــم گرفت


نیش خود چـون نوش شیـــرین بر لبم


آنقــــدر بگذاشت تا جانم گرفت


***


سایه ای دارم ولی یک سایه بان میخواستم


اشتری دارم ولی یک کاروان میخواستم


خانـــه ای دارم ولی میخواستـــم آوارگی


تا بیابم آنچه را از دیگران میخواستـــم


***


ز مــــرغ دل شنیدن ناله زیباست


درون سینـه سوزش ها تب آراست


اگر قلبــــی تپــــد آرام و خسته


به قبرستان ببر جایش همانجاست


***


هر که چون من با خدای خویش گردد آشنا


یا ز خود باید گریزد یا گریزد از خــــدا


ور غریبی جویـــد و پویــــد ره بی انتهــا


هم خدا با اوست ، هم او با خدایش آشنا


***


در چهره تو کعبـــه مقصود هویداست


آنجا که تویی حاجت و آمال من آنجاست


رو سوی تو کردم که نگردم ز خدا دور


دانم که چنین قبله یکی در همه دنیاست


***


تصویری از ذات خدا در فکر خود پرورده ام


این شکل چندین چهره را اکنون به دل آورده ام


ترسم نظر بر او کنم گردم خجل از کرده ام


ور رو بگردانم از او خـــود را ز خاطــــر برده ام


***


وجــودم تابـــع نابخردی هاست


به شهر دل چنانم شـور و غوغاست


که دیگـــر تاب هشیــاری ندارم


به مستی زندگی کردن چه زیباست


***


امشب خدا بخواهد اگر با خدا شوم


چشم نیاز بسته و از خود جدا شوم


وارسته وار در طلب انـــــزوا شوم


عاشق شوم بخاطر عشقم فـدا شوم


***


از محبت بهـــــره ای انـــدر نهـادم یافتم


زین محبت خانـــه ای در صحنه دل ساختم


تا که صاحبخانه گردد دل به هرکس باختم


چون که عشق آمد ز خجلت سر بزیر انداختم


***


محتوای زندگی


محبت درون مایــه زندگیست


گـــواه مقـــام و برازندگیـست


محبت طعامی بود دلپذیــــر


تو این لقمـه را از کسی وا مگیر


محبت فروزان و تابنـده است


طلوعش نویدی فزاینـــده است


محبت به نرمی گشایـد گـره


گذارد به جا بهتریـن خاطــــره


محبت براند غـرورت ز ســر


به همیاری ات میکند مفتخــــر


محبت سراپـرده روح ماست


چو مهری نماند غضب رهنماست


محبت به هر فتنه ای رو کند


کند سحــر و جانانه جــادو کند


محبت پیــام آور شادی است


نشــانی ز آبـــاء و اجدادیســت


محبت بکــن در خــور آدمی


ببــر لذتش تا در ایــن عالمــی


محبت چراغ دل و جان ماست


فروغش به هر کس بتابی بجاست


محبت ز اسمـا ذات خــداست


کسی گر ندارد ز جانش جـداست


محبت نهالی است پر شاخ و برگ


دهد زندگانی به خاک و به سنگ


***


 


بگو ای خدا مادرم در کجاست


معمای مرگش ز هستی جداست


اگر سخت باشد جوابــم دهی


سکوتت بقـــا و سکوتت فنـاست


***


سرم تاس است و تاسی خوش نما نیست


کنم چربش نیازی بر حنا نیست


نه شانـــه خواهـــــم و نه سر تراشــی


به روی صورتم جـز رد پا نیست


***


ندارم بر سرم یک رشته مویی


نه زن دارم نه یــار خنـــــده رویی


کلاه گیسی ام بر سر کشیدم


نه شامپو خواهد و نه شست و شویی


***


محبوب


به تو ای عصاره جان چه خطاب میتوان کرد ؟


که نمونه ای ز هر گل که گلاب میتـوان کرد


کلمات نغــــز و شیـوا که زبان بـدان گشایی


ببرم به کــوی مستان که شراب میتوان کرد


تو غرور من شکستی به صفــــای روح پاکت


ز شکستگان حـذر کن که شتاب میتوان کرد


ز شــــــراره لبانت به قیامتــم کشـــاندی


گنـه آنچنان بکردی که ثـــواب میتـوان کرد


به وفـــای دل فریبان طمــــع دوباره کردم


نشــود گـر اعتنایی به غیـــاب میتـوان کرد


چـو بدیدمت ز شوقت به زدم به بیخیـــالی


طلبی بکردم آنسـان که به خواب میتوان کرد


 


به نـــدای خود مکن تکیه که مسندی و نامی


به دمـی خطــــای لغزنده خراب میتـوان کرد


تو مرا ز خــود برانـــدی و درون خود بکشتی


چه ز من بمانــده دیگـر که جواب میتوان کرد


به میـان تیــز بینان بکشی خیـــال خــود را  


گــذر آنچنان نمـــایی که عقـاب میتوان کرد


ز چه رشته رشته دل را به طواف خود کشاندی


زده تکه تکــه کردی که کباب میتـــوان کرد


سرِ گــرم و نشئـه خواهـــــم بربوده طاقتم را


هوس ار مهـار گــردد به عذاب میتـــوان کرد


تو ز دیدنـــم برنجـی و من از تو رو بپوشــــم


نپذیری ار نگاهــم به نقـــاب میتــــوان کرد


تن سـرد و ناتوانــم ز دمت گرفتـــــه آتــش


چه بکرده ای به آنی که شهـــاب میتـوان کرد


به تمایلات خوبــم زده ای خطــوط باطل


خبری ز مهر خود ده که کتاب میتوان کرد


***


ز صورتهای اخمــــو رو بگـردان


نگاهی کن به روی خوب و خندان


که شادیت شود چندان و چندان


رهت وا میشود در راه بنــــــدان


بکن یک امتحان در پشت فرمان


نگردی از چنین کاری پشیمــان


***


خــــدا با خنــــده دنیا را درآمیخت


به غربـال محبـت خاک آن بیخت


خوشا بر آنکه که احساسش برانگیخت


سبوی می به جام این و آن ریخت


***


بخند و حد و مرزت را نگه دار


کمر بندت مکن آویز شلوار


***


خنــده را در دهن نگهدارش


غم چو آمد به خنـــده وادارش


گر سماجت کند به قهقه ات


کن ز خود دورش و مشو یارش


***


غم چو  بندد ز هر طرف راهت


خنده را کن رفیق همراهت


کن غمت را ذلیل با خنــــده


تا بیابی فضـــای دلخواهت


***


 


پرواز


ندانم چرا – از چه – در چنگ خشم زمانم


خدایا نخواهــم جـــوانی به پیـــــری رسانم


برای ستــم ها و ذلت به من جان بــدادی


عجب تر برانـــدی به ویرانـه ای در جهـــانم


گریـــزم ز انسان نما های بیرحم و روحش


به هر معبری– گمــرهی گم تر از گمــرهانم


به روی زمین دست و پا میزنم بهــر ماندن


زبان بستــه جان کنـــده پــــرورده رفتگانم


کنون چشم من باز باز است و سودی ندارد


نمیگیرد این جســـم لاغــــر دگـر استخوانم


نباشـــد مـرا نـام و یادی ز یـاران جانــی


چه سخت است دیدن – ندیدن یکی از کسانم


 


ندانم اجــــل کور کور است و یا مانده غافل


که از دوریش خستـه و خسته و بی امانم


 اگر کرده فکری که زجـــرم دهـد تا قیامت


نیَـم من نیــَم آنکه در رنج و نکبت بمانم


خلاصی هـــزاران درش را برویم گشـــوده


خودم را به آنی -  از این بند هستی رهانم


اگر مومنی را نباشـــد پسند این جســارت


من او را شبی پیش پیـران ناخوش کشانم


یقینم دهد حق بمن تا که صبرش سرآیــد


ببخشـــد مرا چونکه بینـــد قـرار و توانم


روم باز جایی که جانم شـــود جاودانــــه


شــوم جذب ارواح و یادی کنم از روانـــم


و یا میروم در دل ظلمتی ســرد و سنگین


به خاکـم نشانیـــده یا سـر بـرآرم ندانــم


چو گَــردِه مرا در فضـــایی معلق نمـوده


ندانــم کجــا خانــه ام باشـــد و آشیانم


چرا دل ببنـــدم به رسم و روال تناســخ


اثر کو ؟ نشان کو ؟ که گویـم ز پیشینیانم


توارث بود هدیــه ای در خور هر گروهی


بگیـــرم من آنــرا – دهـم باز بر بستگانم


کنون بنــــده دردم و هم نشیـــن بلایا


خودم با خودم قهــــر و با دیگران مهربانم


شفائی نباشـــــد که شاید بیابم من آنرا


چو یک لاشه ای بی کفن در صف مردگانم


الهـــا بکامم چکانــدی همـه تلخیت را


تَبَـــه کرده ای عالمم را و هم خان و مانم


دو دستم دو چشمم به بالای بالا رسیده


ندیده خـدائی – نـوائی در ایـن آسمانـــم


ز راز جهـــان و وجودم همین باشدم بس


که خاموش خاموش و لب بستـــه ای بی زبانــم


چه بهتر که با داده هایش دری را گشایم


کــه راحـت شـــود زنـــدگی بر من و همرهانم


همه عمر حل گشتم و منجمـد تا بجویم


که ام – خون به رگ کرد و رگ را مبدل بجانم ؟


شگفتا معمــا میان معمــا نهـــان بود و هرگز


نشد حل - نشد حل - شدم رد در این امتحانم


***


خنده پیغام خوب و خوش دارد


چون بخنــدی گلت بپندارد


پس تو هم صورتت مصفــا کن


تا گلــی پر ثمــر به بار آرد


***


پیش شماست دیده پر انتظار من


خالیست جایتان همه جا در کنار من


***


هر گروهی را خـدا در جای خود منزل بداد


تا که هر درنده ای آسان نیابد رزق خویش


لیک این انسان نمای پر خطای خود پرست


هر چه در دنیا بود یکباره داند حق خویش


***


درک و وصف عشق تعبیر هنرمندانه است


کم سوادان مهر می ورزند و در خاموشی اند


***


لاف آزادی مزن گر دشنه ای داری بدست


بلبلان با خنده ی گلها غزل خوانی کنند


***


مقصـــرم من و پرگویی ام گواه منست


زبان تیـز بریدست ارتبــاط مرا


***


شکسته ام ز برون و گسسته ام ز درون


بسان دانــه تسبیح پاره تنهایم


***


با خنـــده بیجا دل بیمــــار میــازار


عاقل نبرد میوه گندیده به بازار


***


هر چه بوده پنبه در گوشش بکرده دلبرم


صحبت معقول و نامعقولمان یکسان بود


***


هستیم را خرج میخواری نمودم ای عزیز


تا فراموشت کنم ، اما خیالاتی شدم


آنکه گوید غم مــرا آرامش پنهانی است


نعمت غشخنده اش را در گلو جا داده است


***


محبت را نباشد حد و مرزی ای وفاداران


دوام مهـربانی ها جـــدار کینــه شکافـــد


***


آب که از سر گذشت چاره همین است و بس


خود بــده جانی بخود نیست دگر دادرس


***


ای نفس نگر که عمر من گشته تمام


گر مانده دو روزی نکنش باز حرام


کبـر و حســدت گلو و جانم بگرفت


آزار مده بس است این رنج مــدام


***


به ناز و غمزه و با یک اشاره


کند بنــد جگــــر را پاره پاره


ندانم دوستم یا دشمــن او


که هم مغرور و هم با من نداره


***


پرستم جوان چهـــره دلبــرم


ز پیـــری و پژمردگی دلخـــورم


بچیدم بساطی طویل و عریض


دریغـــا کــه در منـــزل آخـرم


***


ناگهانی عشق در دل جا بگیرد ، می به دست


این دو در مستی چه آثاری ز خود ظاهر کنند


گشته ام حیـــران از این دلـدادگان پر تلاش


کین چنین هم را بجوینــد و بما یاری دهنـد


***

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

غم ز لبخند من و قهقهه رسوا نشود


پنجه در سینه کِشد تا نکُشد پا نشود


***


از مهربانی تو هر کس سخن بگوید


مستانه گفته آری ، باید دهن بشوید


***


نیایش


دمــــادم ستایـــش گر خالقـــم


به یکتــا پرستی خود صادقـــم


شکــوه خـــــدایی سزاوار توست


نشـان درونت در آثــار توســت


تو در قلـــب من عالمــی ساختی


سپــس بر وجــودم بپرداختــی


به تــار و به پــــودم درآویختــی


حلولت به خونــم درآمیختــــی


به من هر چه بودت ز خود داده ای


ببینم ، چنینم که خـود زاده ای


به خاطر نــــدارم ز بگذشتـــه ام


در آینده حیـران و سرگشتـه ام


 


نه از خود نشانی به خود دیـده ام


نه این هستی ام را پسندیــده ام


نه راه فـــرار و نه شــــوق نجات


که ام ؟ مرده ای در قیـود حیات


کنی زنــــده ام با نـــوای دلــم


گشایی به یک لحظه صد مشکلم


دهی نـور تابان به چشمـــان من


به قــدرت رسانی تن و جان من


چو - بینم که یارم به من رو کند


به چشمی مرا سحر و جـادو کند


به خواب و به رویا و اندیشـــه ها


بســــوزاندم تا بســـازد مــــرا


همانگونه کز عشـــق خود ساخته


وجودی که خود را به من باختـه


عجب شور و حالی و دلدادگی


به اوج نهــانی درافتــــادگی


به دریای عرفان شنـاور شدن


گهی مجــرم و گاه داور شدن


ز بند زمان پا نهــــادن برون


خیالم به فرمان عشق و جنون


گریزم ز هر کس بجز دلبرم


به دامــان او سر فرود آورم


***


با خویش بـــرده و ز رقیبان ستاندمش


در شهر عشق حاکم مطلق بخواندمش


از آن زمان که نیست امیدی به دیدنش


مافوق خاطرات به خاطـــر سپردمش


 


ای دانه در گِل نشسته


عصاره حیات را در حوالی تقدیر بطوری در جوانه و ساقه تو جا دادم که در گلستان جاویدم سر به آسمان کشی و سمبل خلقت و رابط شناسایی ام گردی . پس در حائل شامگاهی ام مسرورانه بیارام و با نسیم لغزنده صبحگاهی و با اذکار و اوراد سحرگاهیت روح و روانت را سرزنده و شاداب نموده و مشتاقانه و سرافرازانه تجدید عهد و پیمان نما.


***


سینه ام تنگ و لبانم بسته و چشمم به راه


خنــده ام دردل پرستویی است زیر شب کـلاه


***


این جهـــان در نظـــرم آینه دورنماست


آنچه پیداست همین آش و همین کاسه ماست


 


 


روبرو گشتنـد در پارکی دو معتـــاد خمار


اولی گفتا چه بر دوشت کشی در کوله بار


گفت با خود میکشم گردی که یاد آرد بهار


طالبش گفتا مرا مَش کن ، به بیرونش بیار


***


مرد معتــــاد از زن معتـــاد خود دلگیر شد


گفت میبینی که بی جانم به من جانی بده


گفت زن ، جانت بود در جیب مشدی مرتضی


گفت پس دودی دمی سیگار و قلیـانی بده


***


تیز چشم است و سبکبال است و مست


حاکم است و حکم سلطانش بدست


حکم سلطــــانی که دربارش دل است


از چنین حکمی تخلف مشکل است


تخیل


نه شکــــل و نه نامی بیـــاد آورم


نه آنرا که دیــدم شــود بــاورم


از آن سو به دنیـــا رهی باز نیست


زبــانــی گشـاینـــده راز نیست


بود عشــــق و الهــام و بنیاد مهر


نمــای درونی ز نقــش سپهـــر


ولـــی روح را ره بــه بالاســــتی


ز بالاییـــــان نیـــز والاســـتی


ز والاییــــــان هم فراتـر مقـــام


روانی بــــود دورتــــر از کــلام


که از وحشت و زجر و درد و عذاب


نترسـد نگــردد در آتش کبــاب


 


به مرز جنــــون پا گشایی کند


به راهی چنین خودنمایی کند


به قــــدر یقینـــش دوام آورد


به حـــد صفایش پیــام آورد


تقاضای دل مطلبی بیش نیست


تب زندگی درد درویش نیست


شوم نور و نیرو و تابم به خویش


روم تا تمنـــای روحم به پیش


***


از فرط بی کسی به غم آورده ام پناه


او میپذیردم به دو صد طعنه در نگاه


***


دیده پر خون خود در آب شور انداختم


شستم این بد دیده را و در تنور انداختم


ای ره گم کرده غافل


قبل از قرار تو در قرارگاه کنونیت در درون کاسه سر تو قسمتی از اسرار خلقت را پنهان کرده و در مردمک چشمان تو کوه نوری از چشمه خورشید به جا گذاشته و در خون تو لطافت و روح انگیزی بهاری را به ودیعه گذاشتیم تا با تدبیر و اندیشه و با تسلط بر احساس و ادراکت به آفریدگار خود رو آورده و از بلند پروازی و تن پروری بپرهیزی و با عوالم روحانی همراه و همسفر گردی


***


هر چه دورم میکند از دوستان این روزگار


خوشه گندم بیاد آرم صدای آسیاب


***


زاهد از رنج تعصب با خودش بیگانه است


باغ گل پر خار بیند مقصدش ویرانه است


 


نه به دل غم ، نه به سر فکر صبائی دارم


نه به لب شکـــوه نه آلــوده قبایی دارم


آنقــدر هستی من توام با مستی هاست


که ز هر شحنه و شب خاطره هایی دارم


***


ای مغرور بی پروا


اگر قطره های شیر و شهد جان بخشی را که به مرور ایام در حلق تو چکاندم به خاطر آری و اگر به محبت و نوازشی که نرم نرمک بر سر و روی تو روا داشتم نظری افکنی و اگر دیدار و پندار دلیرانه ای را که آرام آرام در تو پروراندم به یاد آوری ، از این همه مواظبت و مراقبتی که مانع وحشت و اضطراب تو از دخول ناگهانی تو در دنیای هستی تو گشته به خود آیی و از غرور پنهانی و یکه تازی دوری جسته و به استمداد دردمندان و مستمندان شتابی .


 


 


حال و هوای مستانه


ای هــدهــد راز آور منهم خبـری دارم


پیغام سلیمــــان را گنجانده در اشعارم


پـــروانه چرخان را بر محــــور دل آرم


بازی طبیعت را بازیچـــــه بپنــــدارم


گه غنچــه خنــدانم ، گه خار بیابانـــم


گه هیچ تر از هیچم ، گه والی و سلطانم


اندیشه گهی کردم ، سهل است وصال تو


مشکل به نظـر آمد دوری ز جمـــال تو


کردم ز دل این پرسش از شیـوه حال تو


انگشت نمــا گشتــم در بهــر خیال تـو


پـــرورده اوهامم ، عمریست که حیرانم


ناخفتـه به سر آرم این خواب پریشانـــم


 


با خلقـــت تو پایـم در بنـــــد زمان افتــــاد


امیـــد رها گشتن با خلق جهـان افتاد


هر راه که بگزیــــدم بیراهــــــه در آن افتـاد


فریاد ز بس کـــردم دادم ز زبان افتـاد


چون لال و کــــران بایــــد آرام بجــــا مانم


با خویش بیاسایم تا لحظــــه پایانـــم


دیشب چه شبی بگذشت ، امشب چه کنم با تو


امشب همه شب باید پیمـــانه زنم با تو


شایــــــد اثــــر مستــی آرد سخنـــم با تو


تا غیـــره گمـان دارد همواره منـم با تو


اینست که میســـــوزم در تابــــه دورانــــم


راهیست که بگزیـدم پیوستـــه پشیمانم


تا کی دل غافـــــل را در ظلمـــت شب دارم


تا کـِــی تن بیمـــارم در آتش تب دارم


دنـــــدان تاســف را تا چنـــــد به لب دارم


جانی که به من دادی ، آنــرا به که بسپارم


دستـــــان توانمندت بگرفتــــه گریبانــــم


سازی اگـــــر آزادم ما بیـن اسیــرانــــم


هر دم تو مرا بردی با باد زمــــــان ســـویی


آواره ترم کـــردی در جستجــــوی رویی


گه خوشدل و گه محزون در وادی و در کویی


آواره تــرم کـــردی میـــرانی و میجویـی


افسونگریت بشکست صد توبــــه و پیمانــم


نادیــــده نگاهـــت را در دیـــده بگنجانم


حالیست عجب حالی گر گمشــده ای داری


دامیست عجب دامی رویای گرفتـــــــاری


با روح و روان و دل در بستــــر بیمـــاری


از خون جگر خوردن ، مشهور به خونخواری


گه روی به من آری آنجا که تو را خوانم


با دل به سخن آیی ، هر چنــد که نادانم


روزی که برون گشتم انـدر طلب جامی


در رهگــذرم دیدم صد بنـد به یک دامی


گفتم چه کسی افتـد در رشتـه ناکامی


یک جرعه بنوشیدم خواندم ز تو پیغــامی


کاخر تو چه میـدانی از گردش دورانـم


هر ذره چو خورشیدی در چرخه بچرخانم


در خواب من آوردی پیغـام غم انگیزی


دیــــدار نمی باید ، تو عاشــق خونریزی


گر وصلت ما خواهی بایـد که بپرهیزی


از خون کسان خوردن در موقــع پیروزی


رفتم بکشم دنـدان ، آسـوده کنم جانم


تا مست و خراب آیم  پیمــانه بگردانـــم


با چشم طمــع سوی جهانــم بکشانـدی


بر تخت مرادم به خطایی بنشانــــدی


دل را به هـوس های مدامش برسانـــدی


در خواب خوشی یکدفعه از جا بپراندی


دیدم که همه هیچ بُـــوَد بزم جهانــــم


گه رام یقین ، گاه به زنجیـــــر گمانم


مانـــدم به پریشانی عمــری و نمیـدانی


از چشم سفید من اســــرار نمیخوانی


نقش است به مژگانم از بی سر و سامانی


بردم به جهالت سر ، این زنــدگی فانی


تا کی بدمی ظلمــت در خانــه ویرانـم


رخســـار عیـــان بنما ای ماهک تابانم


ماوای تو را هرکس جایی به نظــر دارد


دروازه یک راهت ، هفتــاد و دو در دارد


بر سـردر هــر درگه نــوری چــو قمـــر دارد


آن کیست که از رازت یک لحظه خبر دارد


از هر گَله ات گَـــردی بنشستـــه به دامانــم


برگیــــر غبــــارم را در حسرت بارانـــم


در خود گـــذری کردم ، وحشت زده برگشتم


پیمــــان و قــرارم را بگسسته و بشکستم


یک جام به این دست و یک جام به آن دستم


نوشیـــدم و نوشیـــدم ، تا با تو بپیوستـم


شب مِی زده ای سرخوش هم ساغــر مستانم


با مِــی طــربی دارم تا طعمــه یک آنـــم


از پــــرده برون آور آن دیـــــده جادوگـــر


تو ساحر مجذوبی ، من بنـــده فرمـــان بر


حُبَّت ز چه پـــروردی در خون منِ مضطـــر


دورم ز چه بنمایی ای شاهـــــد افسونگــر


با این همه بی مهـــری من گوش به فرمانـم


در بارگــــه امـرت همــــواره نگهبانــــم


پیچیــــده به دور من ، اوهـام ، طنابــش را


چون پای کشم بیرون ، گسترده حجابش را


بر شبهــــه و بر توبــه افــــزوده شتابش را


تحمیـل به من کرده این گونـه عذابــش را


گه بیخبــــری تنهـــا ، گه محـــرم اذهانـم


گه دیـــده فرو بنـــدم ، گه تابـع چشمانم


بر سفـره گسترده صـــد تحفــــه مهیـا شد


با سبزه و با گل ها خوش رنگ و مصفـا شد


خوردیم و همه خوردیم تا خمره سرش وا شد


گشتیم ز خود بیخود ، زین باده که بویا شد


خودکامه و خوشحالم ، انگار کــه مهمانم


بیش از همه میخواهم ، چون زاده انسانم


اگر جانم جــــدا از تن بــــداری


به قبرستان محرومـــان سپاری


یقین دان خاک دلجویم چو گردی


بگـــردد دور تو در هر دیــاری


***


نه دگر غم و نه شادی نه امید قادرستی


که رساندم به اوج و بکشانــدم به پستی


نه ندای کفر و ایمان نه خدای یاورستی


که کنم اسیر دل را و رهم ز خودپرستی


***


دروازه دل باز بروی غـــــم است امروز


محتاج پذیریم که دل حاتم است امــروز


امروز در این شهر چه غوغا و هیاهوست


میخواره زیادست ولی می کم است امروز


آن چشم که دل را بنگاهی برباید


بگذار رباید گهی و گاه رهاند


تا قسمت هر دل به تمنای نگاهی


یک چند نگه گردد و آشفته بماند


***


فکر آشفته ام از دل قفسی ساخته است


اندرون قفسم مرغ هوس تاختـــــه است


دل ز تنگی هوس از تنگ مکانی مضطر


هر دو پرسند که ما را به هم انداخته است


***


دیـــــده را در کاسه اشکی شناور کرده ام


بین چه آب و آتشی انـدر سمـــاور کرده ام


میرسد سوز دل از نای و گلو تا پشت چشم


زین سبب مژگان خود را اشک پرور کرده ام


ای دیده مگردان نظر از صورت یارم


کارام تر از ماه خرامــــد ز کنـــــارم


بر دل اگر این جلـــوه مهتاب نتابی


کوری تو و من جان سر راهش بسپارم


***


تو در قلبم دمیدی روح شادت


ندانم این چنین خصلت که دادت


اگر بینی که میخنــــدد لبانم


بود فرمــان دل ، دل کـرده یادت


***


خنـده تلخش به لب چون بادبان پاره ای


داستان ها از تلاطم های دریا داشتی


پیکر مجروح او چون مرغ پر بشکسته ای


ناله ها از بی وفایی های دنیـا داشتی


سوگنـــد وفـــا با تپش قلب ادا کرد


این کار نه از بهر من ، از بهر خدا کرد


***


عقاب تیز بین در قعر دریا دانه میجوید


ولی طبع بلندش راه پستی را نمیپوید


***


عمـــر اگر صـــد دهدم روزگار


چاک دلی عاشقم و بی قرار


تجـــربه آموختـه ای غافلـــم


بی تو ام و بر تو کنم افتخار


***

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

غم ز لبخند من و قهقهه رسوا نشود


پنجه در سینه کِشد تا نکُشد پا نشود


***


از مهربانی تو هر کس سخن بگوید


مستانه گفته آری ، باید دهن بشوید


***


نیایش


دمــــادم ستایـــش گر خالقـــم


به یکتــا پرستی خود صادقـــم


شکــوه خـــــدایی سزاوار توست


نشـان درونت در آثــار توســت


تو در قلـــب من عالمــی ساختی


سپــس بر وجــودم بپرداختــی


به تــار و به پــــودم درآویختــی


حلولت به خونــم درآمیختــــی


به من هر چه بودت ز خود داده ای


ببینم ، چنینم که خـود زاده ای


به خاطر نــــدارم ز بگذشتـــه ام


در آینده حیـران و سرگشتـه ام


 


نه از خود نشانی به خود دیـده ام


نه این هستی ام را پسندیــده ام


نه راه فـــرار و نه شــــوق نجات


که ام ؟ مرده ای در قیـود حیات


کنی زنــــده ام با نـــوای دلــم


گشایی به یک لحظه صد مشکلم


دهی نـور تابان به چشمـــان من


به قــدرت رسانی تن و جان من


چو - بینم که یارم به من رو کند


به چشمی مرا سحر و جـادو کند


به خواب و به رویا و اندیشـــه ها


بســــوزاندم تا بســـازد مــــرا


همانگونه کز عشـــق خود ساخته


وجودی که خود را به من باختـه


عجب شور و حالی و دلدادگی


به اوج نهــانی درافتــــادگی


به دریای عرفان شنـاور شدن


گهی مجــرم و گاه داور شدن


ز بند زمان پا نهــــادن برون


خیالم به فرمان عشق و جنون


گریزم ز هر کس بجز دلبرم


به دامــان او سر فرود آورم


***


با خویش بـــرده و ز رقیبان ستاندمش


در شهر عشق حاکم مطلق بخواندمش


از آن زمان که نیست امیدی به دیدنش


مافوق خاطرات به خاطـــر سپردمش


 


ای دانه در گِل نشسته


عصاره حیات را در حوالی تقدیر بطوری در جوانه و ساقه تو جا دادم که در گلستان جاویدم سر به آسمان کشی و سمبل خلقت و رابط شناسایی ام گردی . پس در حائل شامگاهی ام مسرورانه بیارام و با نسیم لغزنده صبحگاهی و با اذکار و اوراد سحرگاهیت روح و روانت را سرزنده و شاداب نموده و مشتاقانه و سرافرازانه تجدید عهد و پیمان نما.


***


سینه ام تنگ و لبانم بسته و چشمم به راه


خنــده ام دردل پرستویی است زیر شب کـلاه


***


این جهـــان در نظـــرم آینه دورنماست


آنچه پیداست همین آش و همین کاسه ماست


 


 


روبرو گشتنـد در پارکی دو معتـــاد خمار


اولی گفتا چه بر دوشت کشی در کوله بار


گفت با خود میکشم گردی که یاد آرد بهار


طالبش گفتا مرا مَش کن ، به بیرونش بیار


***


مرد معتــــاد از زن معتـــاد خود دلگیر شد


گفت میبینی که بی جانم به من جانی بده


گفت زن ، جانت بود در جیب مشدی مرتضی


گفت پس دودی دمی سیگار و قلیـانی بده


***


تیز چشم است و سبکبال است و مست


حاکم است و حکم سلطانش بدست


حکم سلطــــانی که دربارش دل است


از چنین حکمی تخلف مشکل است


تخیل


نه شکــــل و نه نامی بیـــاد آورم


نه آنرا که دیــدم شــود بــاورم


از آن سو به دنیـــا رهی باز نیست


زبــانــی گشـاینـــده راز نیست


بود عشــــق و الهــام و بنیاد مهر


نمــای درونی ز نقــش سپهـــر


ولـــی روح را ره بــه بالاســــتی


ز بالاییـــــان نیـــز والاســـتی


ز والاییــــــان هم فراتـر مقـــام


روانی بــــود دورتــــر از کــلام


که از وحشت و زجر و درد و عذاب


نترسـد نگــردد در آتش کبــاب


 


به مرز جنــــون پا گشایی کند


به راهی چنین خودنمایی کند


به قــــدر یقینـــش دوام آورد


به حـــد صفایش پیــام آورد


تقاضای دل مطلبی بیش نیست


تب زندگی درد درویش نیست


شوم نور و نیرو و تابم به خویش


روم تا تمنـــای روحم به پیش


***


از فرط بی کسی به غم آورده ام پناه


او میپذیردم به دو صد طعنه در نگاه


***


دیده پر خون خود در آب شور انداختم


شستم این بد دیده را و در تنور انداختم


ای ره گم کرده غافل


قبل از قرار تو در قرارگاه کنونیت در درون کاسه سر تو قسمتی از اسرار خلقت را پنهان کرده و در مردمک چشمان تو کوه نوری از چشمه خورشید به جا گذاشته و در خون تو لطافت و روح انگیزی بهاری را به ودیعه گذاشتیم تا با تدبیر و اندیشه و با تسلط بر احساس و ادراکت به آفریدگار خود رو آورده و از بلند پروازی و تن پروری بپرهیزی و با عوالم روحانی همراه و همسفر گردی


***


هر چه دورم میکند از دوستان این روزگار


خوشه گندم بیاد آرم صدای آسیاب


***


زاهد از رنج تعصب با خودش بیگانه است


باغ گل پر خار بیند مقصدش ویرانه است


 


نه به دل غم ، نه به سر فکر صبائی دارم


نه به لب شکـــوه نه آلــوده قبایی دارم


آنقــدر هستی من توام با مستی هاست


که ز هر شحنه و شب خاطره هایی دارم


***


ای مغرور بی پروا


اگر قطره های شیر و شهد جان بخشی را که به مرور ایام در حلق تو چکاندم به خاطر آری و اگر به محبت و نوازشی که نرم نرمک بر سر و روی تو روا داشتم نظری افکنی و اگر دیدار و پندار دلیرانه ای را که آرام آرام در تو پروراندم به یاد آوری ، از این همه مواظبت و مراقبتی که مانع وحشت و اضطراب تو از دخول ناگهانی تو در دنیای هستی تو گشته به خود آیی و از غرور پنهانی و یکه تازی دوری جسته و به استمداد دردمندان و مستمندان شتابی .


 


 


حال و هوای مستانه


ای هــدهــد راز آور منهم خبـری دارم


پیغام سلیمــــان را گنجانده در اشعارم


پـــروانه چرخان را بر محــــور دل آرم


بازی طبیعت را بازیچـــــه بپنــــدارم


گه غنچــه خنــدانم ، گه خار بیابانـــم


گه هیچ تر از هیچم ، گه والی و سلطانم


اندیشه گهی کردم ، سهل است وصال تو


مشکل به نظـر آمد دوری ز جمـــال تو


کردم ز دل این پرسش از شیـوه حال تو


انگشت نمــا گشتــم در بهــر خیال تـو


پـــرورده اوهامم ، عمریست که حیرانم


ناخفتـه به سر آرم این خواب پریشانـــم


 


با خلقـــت تو پایـم در بنـــــد زمان افتــــاد


امیـــد رها گشتن با خلق جهـان افتاد


هر راه که بگزیــــدم بیراهــــــه در آن افتـاد


فریاد ز بس کـــردم دادم ز زبان افتـاد


چون لال و کــــران بایــــد آرام بجــــا مانم


با خویش بیاسایم تا لحظــــه پایانـــم


دیشب چه شبی بگذشت ، امشب چه کنم با تو


امشب همه شب باید پیمـــانه زنم با تو


شایــــــد اثــــر مستــی آرد سخنـــم با تو


تا غیـــره گمـان دارد همواره منـم با تو


اینست که میســـــوزم در تابــــه دورانــــم


راهیست که بگزیـدم پیوستـــه پشیمانم


تا کی دل غافـــــل را در ظلمـــت شب دارم


تا کـِــی تن بیمـــارم در آتش تب دارم


دنـــــدان تاســف را تا چنـــــد به لب دارم


جانی که به من دادی ، آنــرا به که بسپارم


دستـــــان توانمندت بگرفتــــه گریبانــــم


سازی اگـــــر آزادم ما بیـن اسیــرانــــم


هر دم تو مرا بردی با باد زمــــــان ســـویی


آواره ترم کـــردی در جستجــــوی رویی


گه خوشدل و گه محزون در وادی و در کویی


آواره تــرم کـــردی میـــرانی و میجویـی


افسونگریت بشکست صد توبــــه و پیمانــم


نادیــــده نگاهـــت را در دیـــده بگنجانم


حالیست عجب حالی گر گمشــده ای داری


دامیست عجب دامی رویای گرفتـــــــاری


با روح و روان و دل در بستــــر بیمـــاری


از خون جگر خوردن ، مشهور به خونخواری


گه روی به من آری آنجا که تو را خوانم


با دل به سخن آیی ، هر چنــد که نادانم


روزی که برون گشتم انـدر طلب جامی


در رهگــذرم دیدم صد بنـد به یک دامی


گفتم چه کسی افتـد در رشتـه ناکامی


یک جرعه بنوشیدم خواندم ز تو پیغــامی


کاخر تو چه میـدانی از گردش دورانـم


هر ذره چو خورشیدی در چرخه بچرخانم


در خواب من آوردی پیغـام غم انگیزی


دیــــدار نمی باید ، تو عاشــق خونریزی


گر وصلت ما خواهی بایـد که بپرهیزی


از خون کسان خوردن در موقــع پیروزی


رفتم بکشم دنـدان ، آسـوده کنم جانم


تا مست و خراب آیم  پیمــانه بگردانـــم


با چشم طمــع سوی جهانــم بکشانـدی


بر تخت مرادم به خطایی بنشانــــدی


دل را به هـوس های مدامش برسانـــدی


در خواب خوشی یکدفعه از جا بپراندی


دیدم که همه هیچ بُـــوَد بزم جهانــــم


گه رام یقین ، گاه به زنجیـــــر گمانم


مانـــدم به پریشانی عمــری و نمیـدانی


از چشم سفید من اســــرار نمیخوانی


نقش است به مژگانم از بی سر و سامانی


بردم به جهالت سر ، این زنــدگی فانی


تا کی بدمی ظلمــت در خانــه ویرانـم


رخســـار عیـــان بنما ای ماهک تابانم


ماوای تو را هرکس جایی به نظــر دارد


دروازه یک راهت ، هفتــاد و دو در دارد


بر سـردر هــر درگه نــوری چــو قمـــر دارد


آن کیست که از رازت یک لحظه خبر دارد


از هر گَله ات گَـــردی بنشستـــه به دامانــم


برگیــــر غبــــارم را در حسرت بارانـــم


در خود گـــذری کردم ، وحشت زده برگشتم


پیمــــان و قــرارم را بگسسته و بشکستم


یک جام به این دست و یک جام به آن دستم


نوشیـــدم و نوشیـــدم ، تا با تو بپیوستـم


شب مِی زده ای سرخوش هم ساغــر مستانم


با مِــی طــربی دارم تا طعمــه یک آنـــم


از پــــرده برون آور آن دیـــــده جادوگـــر


تو ساحر مجذوبی ، من بنـــده فرمـــان بر


حُبَّت ز چه پـــروردی در خون منِ مضطـــر


دورم ز چه بنمایی ای شاهـــــد افسونگــر


با این همه بی مهـــری من گوش به فرمانـم


در بارگــــه امـرت همــــواره نگهبانــــم


پیچیــــده به دور من ، اوهـام ، طنابــش را


چون پای کشم بیرون ، گسترده حجابش را


بر شبهــــه و بر توبــه افــــزوده شتابش را


تحمیـل به من کرده این گونـه عذابــش را


گه بیخبــــری تنهـــا ، گه محـــرم اذهانـم


گه دیـــده فرو بنـــدم ، گه تابـع چشمانم


بر سفـره گسترده صـــد تحفــــه مهیـا شد


با سبزه و با گل ها خوش رنگ و مصفـا شد


خوردیم و همه خوردیم تا خمره سرش وا شد


گشتیم ز خود بیخود ، زین باده که بویا شد


خودکامه و خوشحالم ، انگار کــه مهمانم


بیش از همه میخواهم ، چون زاده انسانم


اگر جانم جــــدا از تن بــــداری


به قبرستان محرومـــان سپاری


یقین دان خاک دلجویم چو گردی


بگـــردد دور تو در هر دیــاری


***


نه دگر غم و نه شادی نه امید قادرستی


که رساندم به اوج و بکشانــدم به پستی


نه ندای کفر و ایمان نه خدای یاورستی


که کنم اسیر دل را و رهم ز خودپرستی


***


دروازه دل باز بروی غـــــم است امروز


محتاج پذیریم که دل حاتم است امــروز


امروز در این شهر چه غوغا و هیاهوست


میخواره زیادست ولی می کم است امروز


آن چشم که دل را بنگاهی برباید


بگذار رباید گهی و گاه رهاند


تا قسمت هر دل به تمنای نگاهی


یک چند نگه گردد و آشفته بماند


***


فکر آشفته ام از دل قفسی ساخته است


اندرون قفسم مرغ هوس تاختـــــه است


دل ز تنگی هوس از تنگ مکانی مضطر


هر دو پرسند که ما را به هم انداخته است


***


دیـــــده را در کاسه اشکی شناور کرده ام


بین چه آب و آتشی انـدر سمـــاور کرده ام


میرسد سوز دل از نای و گلو تا پشت چشم


زین سبب مژگان خود را اشک پرور کرده ام


ای دیده مگردان نظر از صورت یارم


کارام تر از ماه خرامــــد ز کنـــــارم


بر دل اگر این جلـــوه مهتاب نتابی


کوری تو و من جان سر راهش بسپارم


***


تو در قلبم دمیدی روح شادت


ندانم این چنین خصلت که دادت


اگر بینی که میخنــــدد لبانم


بود فرمــان دل ، دل کـرده یادت


***


خنـده تلخش به لب چون بادبان پاره ای


داستان ها از تلاطم های دریا داشتی


پیکر مجروح او چون مرغ پر بشکسته ای


ناله ها از بی وفایی های دنیـا داشتی


سوگنـــد وفـــا با تپش قلب ادا کرد


این کار نه از بهر من ، از بهر خدا کرد


***


عقاب تیز بین در قعر دریا دانه میجوید


ولی طبع بلندش راه پستی را نمیپوید


***


عمـــر اگر صـــد دهدم روزگار


چاک دلی عاشقم و بی قرار


تجـــربه آموختـه ای غافلـــم


بی تو ام و بر تو کنم افتخار


***

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

زن محبوب


بشـــــر در قالب زن خودنمـــــا شد


ازین موجود دنیــا با صفـــا شد


به این گل سیرتان هر کس دلی باخت


درون سینه زیبا معبـدی ساخت


شناســــایی زن در وُســـع ما نیست


اگر باشد بجـــز یک ادعا نیست


خریــــد ناز زن ســودی در آن است


که قاصر از بیانش این زبان است


سراپای زنــــان احساس و شور است


کند انکـار نادانی که کــور است


فضای خانه را بویا نماید


دری گر بسته باشد میگشاید


 


به زن روحی بـدم ، جانی طلب کن


نشاطش را صفای روز و شب کن


زن است اسطــوره ای از جانفشانی


زمینش جا ، صفاتش آسمــــانی


بدون زن جهان تاریک و سرد است


هوا سنگین و دنیـا پر ز درد است


اگـر با زن نشستی دلبـــرش باش


وگـــر از او گسستی یاورش باش


جوان مردانه با یارت عجین باش


تو هم مثل زنانِ نازنیــــن باش


***


در قلب تنها مانده ام جایت چنان خالی بود


کاین مانده عمر واهی ام هر لحظه اش سالی بود


 


هرچند زمین پرده ز رو یکسره برداشت


هر چند بهار از همه سو سبزه و گل کاشت


هر چند به شادی عَلَـم عشق برافراشت


بی تو نظـــرم این همــه را هیچ بپنداشت


***


تفکر


خطـــــوط تفکـــــر زوایــای آن


حدودی ندارد به حــد گمــــان


تو گویی که مغزی و اندیشه نیست


ندانی کجایی و این سایه چیست


نه تصویـــر کامل نشیند به ســر


نه دارم ز انگیـــــزه هایم خبــر


توانـــایی و ناتـوانی یکیســـــت


ره پیری و نوجــــــوانی یکیست


ثباتی در الفــــاظ و القاب نیست


نشانی ز اغیــار و اصحـاب نیست


نداهاست از صحــن دل منشعب


که هر غافـلی را کنـــــد منقلب


 


به تن امر و در تن قضـاوت کند


خــرد را چو طفلی حمایت کند


نیازیست پیمـــان به پیمـانه را


که تا کس ننوشــد نداند چــرا


چو امــواج عرفـــان شود برملا


تنم از روانم بگـــردد جـــــدا


کنون در حریــــم رهایی شده


دمی طالب آشنایی شـــــــده


دمی کز زمان در امانست و دور


دمی کز جهان کرده یکسر عبور


چنان در فضــا پرکشان میشود


که مجذوب افلاکیان میشــــود


در انـوار پاینـــده جایش دهند


ز بهـــر معانی جلایش دهنـــد


نمیخواهــــم آنجا پنــــــاه آورم


دعا گو شوم هر که شــد یاورم


بدادم دلـــم تا غنـــی تر شـــوم


روان گستری روح پرور شـــوم


چو شاهیـــن به بال محبت پــرم


به سرعت ز قهر و غضب بگذرم


به چشمی پر از اشک صاف و تمیز


ببینـم بیابم تو را ای عزیـــــز


که انـــــدر نگاهت جواب منست


حلولت حضور و غیاب من است


به پای تو چون بنده ای در سجود


به از سروری در دیار وجــــود


به ملک تقـــرب به شهـــر ادب


به وادی عرفـــان به راه طلـب


به شوق بقـــــا و ز بیم فنا


به حیرت ز ظلم و ز عدل خــدا


به کوی تمنا وجب در وجب


به دنیای صبری پر از تاب و تب


تو را بنگرم شاد و پر شــور تر


ز هر دلبری مست و مخمور تر


***


تا نیمه جانی در تن است ، من با غم و غم با من است


این آتش بیداد گر ، ویرانگر این خرمن است


***


اجاقی پر آتش درون منست


خروشنده جوشنده خون منست


به خود اعتمادی نـدارم دگر


ز من آنچه مانـده جنون منست


گمنام


ای که نامت را نهـــان در نام یـــاران کرده ای


هیچ میـــدانی تصاحب حق آنان کرده ای


از کجـا دانی که همـــراز تو اند آن ســـروران


کینچنین آثار خود را وقف ایشان کرده ای


گر طبیبی و کنی حاشـــا مریضی ای طبیـب


از کجا بیمار داند قصـــد درمان کرده ای


شاعری گر پند و اندرزست و گر عرفان و عشق


شاعرا برگو چرا سر در گریبـــان کرده ای


اسم خــــود را زینت اشعـــــار زیبایت نمــا


تا ببینم پنجه در چنگال شیــران کرده ای


گر یقین داری به نثــر و مومنی بر نظم خویش


روی خود مخفی چرا از روی یاران کرده ای


 


اولین حق و حقــــوق هر کسی در نام اوست


از چه این میراث را نـــــذر غریبان کرده ای


گر تواضــع در نظــــر باشد نگـــردد بر ملا


سرمه ای باشد که در چشمان کوران کرده ای


مال خود بخشی اگر گمنـامی ات فرزانگیست


علم خود استاد من بیهوده پنهـــان کرده ای


شوخ طبعم خرده بر خودخواهی و کبرم مگیر


خبط خود بنگر گنه ناکرده کتمــان کرده ای


آشکارا گر سخـــن گوید ضیــــا عفوش نما


خادمی از بس مرا یکجا پشیمــــان کرده ای


همت جانانه ات نازم که در عهــــدی چنین


پیک سلمان را قــــرار بی قراران کــرده ای


در میان ظلمت اندر اجتماع تیـــــــره روز


نور ایمان را نثــــار نوجوانان کــــــرده ای


شور و احساست نسیمی باشد از دریای عشق


بوی گلزاری و تقلید از بهـاران کرده ای


روح بیتابت کشـــد سر در سرای عارفــــان


شهد معنا را به کام نکته دانان کرده ای


شوق پنهـــــانی درون دیده بیننــــدگان


اشک لغزان را نصیب چشم سوزان کرده ای


***


ز بام دیـــده ای افتاده در دل


کجایم میبری منزل به منــزل


***


دل شده خیمه غم ها و چه غوغاست در آن


هر دم از خون جگر قطره به لب هاست روان


آنکه بی غم به جهـان آمده و بی خبر است


به گمانش لبـــــم از رنگ شرابست چنــان


فواره


بیمارم و بیمـــاری دل چـــاره ندارد


میخوارگیم مستی میخــــواره ندارد


چشم و نگهم تشنه چشمـان سیاهش


سوز و عطشم را جگـــــر پاره ندارد


در کلبـــه بی یار چه مانم چـه نمانم


این بی سر و سامانیــــم آواره ندارد


در برج فلک طالع من سهم زمین شد


این بخت نگون ثابت و سیــاره ندارد


در بوته تقـــدیر که ظاهر شدم از آن


ترکیب مطاعیست که عصـــاره ندارد


در بزم جهانم به جهاتی نشــده جای


چون کودک ناخوانده که گهواره ندارد


 


بنشسته به راهی که نشانی ز کسی نیست


رو کرده بدان خانه که دیــــواره ندارد


در کاسه چشمـــم نبود جوش و خروشی


دلبسته بدین چشمه که فـــواره ندارد


پروانه روحــــم شده پامال گل عشــــق


خوش آنکه زنی خوشگل و مکاره ندارد


او نیست ولی هستی من در طلب اوست


پیمــــانه خالی زده کفـــاره نــــدارد


***


یاد فروردین و شهــر اصفهانم کرده ام


آری آری یاد آن شیرین زبانـم کـــــرده ام


در گلستان ادب این دم اگر در نغمه ام


مایه از او بوده کاینسان جذب جانم کرده ام


 


در جمع ما به غیر خیال تو کس نبود


برپا نموده محشری و دادرس نبود


***


پابند تو هر کس نشود کس نشناسش


هر مرده دلی قطع بود با تو تماسش


***


شوق مادر داشتن رویای کوتاه منست


بعد از او هر لحظه اش خاری سر راه منست


***


حیف هر کس هرچه را کرد آرزو


غیر از آنرا جست اندر جستجو


***


قاصد عشق درونم چشم نا آرام و بی پروا شده


وای از این دیدی که خود دامی در این دنیا شده


آن دل که ربودی ز من از آن تو باشد


گر پس دهیم باز به فرمان تو باشد


***


اشک پنهانم نیاوردم درون دیده ام


تا نگردد تر میان چشم سیه پوشیده ام


***


در چشم تنگ من نبود جای دیگری


با مردمک قرین نتوانم تو بهتری


***


گویند بود خوش اگر از غم بدر آیم


بی غم نشده دل که قضاوت بنمایم


***


گر ز وصلت ندهد یک نفسی دست مرا


یاد غیری نکنم تا نفسی هست مرا


با فکر و با جان و دلم دارم پیاپی ماجرا


نفسم تمنا میکند نابودی این هر سه را


***


من با جنون آمیختم تا عشق رو بر من کند


یک عمر کِشتم دانه ها تا رهزنم خرمن کند


***


اشک من در چشـــم من خونی چـرا


همچو من از خانه بیرونی چرا


در به در جویی چو من ماوای خویش


نا به سامان تر ز مجنونی چرا


***


آنکه کاهی را بسازد همچو کوه


کِی تواند شِکوه را خواند شکوه


 


هر ز پا افتاده ای را آرزو مرگ است و نابودی


به پا باید شدن گر مطمئن هستی که موجودی


***


خنده بر لب داشتی آنجا که صد غم داشتی


آدمی بودی و این خصلت ز آدم داشتی


***


ترسم بیاندازی مرا چون اشک شوقی بر زمین


در دیده پنهان کرده را بیرون مرانش اینچنین


***


شهد دارد در دهان و دور لب


حرف او شیرین و گفتارش رطب


***


کوته حدیت عشق و روایت بسی دراز


در مکتبی چنین ، به معلم که را نیاز


سنجی اگر احساس من اندر ترازوی دلت


بیهوده باری میکشی بر دوشِ روحِ غافلت


***


از پشت نرده های سینه به دل میکنم نگاه


بینم اسیر بوالهوسی غرق در گناه


***


عقل را آگه نمودم از دل بیمار خویش


وه چه نادانی نمودم واقف از اسرار خویش


***


ز هشتاد و یک سالگی برده ام من نصیب


بکوبیـــده اندم تو گویی به روی صلیب


ندارم تمنــــا و خواهــش ز روزی دِهم


خدایم ز من رو بگردانده ، من از طبیب


 


کاسه خون


بنگر چراغ دل چه فروغی دمیـده است


دامان عشـــق را به چه کوئی کشیده است


در بوستــان محبت نهــــــال دوست


پُر برگ و بار گشته به سختی خمیده است


جور زمان فنـــــا کُنَدش لیک عاقبت


شادی کند که طعم صفــا را چشیده است


هر دم سراغ گمشــــده خویش میروم


بینم میان کاســـه خون آرمیــــده است


شادم که نیست هستی من در خیال او


جز آنچه گفته با دل و از دل شنیـده است


دنیــــای آدمیست معلق تر از وحوش


عشق است یاورش که بدینجا رسیده است


 


گیرم به دست خویش عنان و مهار خویش


بزمی به پا نموده که چشمی ندیــده است


گفتا دلم به طعنـه که مستی کن و مترس


از اشک دیده ای که به یادی چکیده است


راز جهــــــان هستی و اسرار عمر و روح


صد پرده را کشیده یکی را دریــــده است


معنای هست و نیست همین شرط دلبریست


هر کس شناخت هر دو جهان را خریده است


***


نه گوشم شنید و نه چشمم بدید


چو روحم ز جسم وزینم رهیــد


نــــدارم ز درد و ز لذت خبـــر


به جایی رسیدم که میشد رسید


 


ای ساقی تشنه لب


پیمانه ی خالیت را بر دوش گرفته و بیتابانه به دور خود میگردی ، بیخبر از آنکه تا با بال خیال از کرانه های دریای متلاطم ایقانم نگذری و استغنای طبع جگر سوختگان آواره را در حول و حوش سرچشمه های پر آبم مشاهده ننمایی ، هیچگاه از کویر سوزان گمان و از هجوم شنزار های روان و گردباد های تردید و اوهامم عبور نکرده و هرگز لبی تر ننموده و جامی را لبریز نخواهی کرد .


***


افتاده ای به زیر چرخ فلک ، های و هو چرا


دنیا شکارگاه پر از دام و سنگر است


***


بکام آتشـم و دود من نصیب هـــواست


بحال تجزیه ام حالتم طرب افزاست


ز اصل خویش و ز مبدا به انتها چو رِسَم


قرار دیگـرم و عالم دگـــر آنجاست


دوستی با هر که خواهی کن ولی آگاه باش


چون کنی ترکش ز خاطر میبرد پیمان خویش


***


پرواز روح را نتوان دست کم گرفت


جائیکه چرخ پس زندت حول و حوش توست


***


از زمان کودکی اشکم به چشمم راه یافت


باخبر شد خون و بر اطراف مژگانم نشست


***

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

با هر که شوخی میکنی با دل چنین کاری مکن


این عضو جان پرورده را مفتون هر یاری مکن


***


نامه ام شادی ندارد میخراشد روح را


مرهمی دیگر نباشد سینه مجروح را


***


بوی عشق از هر نفس آید برون جانی در اوست


زنده تر گردد اگر رویای عرفانی در اوست


***


گر رفیقـــی یافتــی از جنس دوســت


هرچه ایثــــارش نمـــایی حق اوســت


شهر شب با نور چشمانت چراغانی شده


صبح گاهان را بگو خواهی بیا خواهی نیا


***


در دلم جای دوست گستردم


غیــــره را چون خودی بپروردم


برده و خورده و نگردد سیــر


هر چه کردم خودم به خود کردم


***


پیـــرمردان گشاده رو باشند


کم ببینی که غرغرو باشنـد


گر کمربندشان شل و ول بود


محو و سرگرم گفتگو باشند


***


پیرم و شد پتوی من محافظ من


با من این زندگی شده دشمن


یک عصـــــا دارم و دو پای ولو


چاره ای نیست غیر خندیـدن


ز خمره تا به سبو ریختم بهار گذشت


لبی به می نزده یارم از کنار گذشت


***


زبانی که دورت نماید ز خلق


مهارش نما و بچسبان به حلق


***


بی شرم و حیا ، هر که شود خانه خراب است


جایش نبود جایی و دنبال سراب است


***


بیانی که نرم است و خوب و روان


رود ساده در گوش هم صحبتان


***


زبانی کــــه آزرده سازد کسی


مخوانش به هر منزل و مجلسی


فکر دیدار تو دنیای دلم شاد نمود


عیدِ ناآمده را سمبل اعیاد نمود


***


دل بود جویای دلداران و من در خدمتم


دائمــــا مهمانســــرای ما بود مهمانپذیر


تو نیایی و شده اینجا پنـــــاه این و آن


پس بیا بالا نشین و جای خود را خود بگیر


***


محبت در دلم ماند و برون هرگز نگشت از دل


چراغی داشتم اما نشد نوری از آن حاصل


***


ز خویش و ز بیگانه گشتم جدا


چه بودم ؟ نبودم اگر با خدا


 


عاشقم ، زندگــی مرا دریاب


چون حبابی نشستـه ام بر آب


از چه دادی به دست امواجم


کرده ای خانه ام خراب خراب


***


شرمنــــدگی به بـار بیــــاورده ای چنـــان


ای دل ، که طعم زندگی ام برده ای ز یاد


یک دم اگر که چشم بپوشی ز حرص و جوش


آنجا فقط تو مانی و غیر از تو کس مبــاد


***


هخائیها چه جشنی در شب یلدا به پا کردند


به سنت های خود ایرانیان را آشنا کردند


گذشته قرن ها و این بلندا شب به جا مانده


به پاس تابشی تابنده تر شکر خدا کردند


گفتم دروغ و عقــــده ی من وا نمیشــود


گم کرده ام رهی که یک شبه پیدا نمیشود


***


زبانی که تلخـــی درآید از آن


به دندان سپارش درون دهان


***


تهمت بیجا زدم شرمندگی شد قسمتم


آرزوی توبه کردم منقضی شد مهلتم


***


پیاله نیمــه پر در دست لرزان


زمین ریــزد اگر یک جا ننوشـــم


می و میخانه را نازم که امشب


پس از چندی خموشی در خروشم


 


عمر اگر صد دهدم روزگار


زنده دلی عاشقم و بی قـرار


تجربـه آموخته ای غافلم


بی تو ام و بر تو کنم افتخار


***


دوست آن باشد که دل بندد به دوست


هر چه خود دارد بپندارد ازوست


***


بر این جهــان بخند و به رویای واهیش


چشمی گشاده ایم و ببندیم دیــــــر و زود


بر آب جاری است گل و خشت خانه ام


گشته نصیب من همین و دگر چاره ای نبود


 


 


نقشی ز اسرار دلم در چشم خود جا داده ای


مستانه میگویم سخن هم ساقی و هم باده ای


***


بگشای لبت را و بگو آنچه یقینت به یقین است


تکرار مکن گفته خود را که همین است و همین است


***


دعوتم رد کرده و قول دگر بارم دهی


وعده چندانم مده کی وقت دیدارم دهی


***


خاکساری هم شروطی دارد و انـدازه ای


خشکـــد ار کردی نشائی را فرو در عمق خاک


سر بلندی افتخار این بشر در عالم است


لاک پشت است آنکه گردن میکشد در زیر لاک


 


چشمی که به من دادی بینای برون بینم


هرچند بیاموزم نادانتر و مسکینم


پیوستــــه فرو رفتــم در آیه و آئینــم


اما نشدم آگه از خصلت پر کینـم


***


رویا تو چیستی که به خوابم عیان شوی


گاهی عبوس و سرکش و گه مهربان شوی


قهرت به وهم میکشدم بخششت به کام


نوری شکسته گشته و در دم نهــان شوی


***


کچل گشتم ندارم بر سرم مو


جوانم لیک بنمایم چو عمو


بهر جا میزنم دم از عیـــالی


فرستندم به پیش شهربانـو


بیماری دل لحظــه ای و روز به روز


مزمن چو شود درد دگر چاره ندارد


***


عید آمده مِی منتظر ساقی و جام است


بی یار مزن باده که بی یار حرام است


***


حال دیـــــدارم اگر داری بیا


وعده هایت ز باورم دورند


هر چه خواهی کنار گوشم گو


قول های بداده مقدورنـد


***


آنچه بر عشقت بیفزاید بود هجران یار


بلبلان دائم به امید بهاران سرخوش اند


 


ز یار خویش مکـــن آنقدر گدایی الفت


که شک و شبهه نماید به مردی و صداقت تو


توان و عشق جوانی به پای هر که مریز


مگر که صِحـــه گذارد به قدرت و کفایت تو


***


غیر حسن و غیر حرمت صحبت از مالست و مال


یوسفی و گر تهی دستی بمانی بی عیال


***


اگر گوید کسی او زن شناس است


بـُـوَد دیوانـــه حرفش بی اســاس است


چنین مردی شود روزی پشیمـان


که هم بی زن ، هم از زن در هراس است


 


 


بدل مَدل


اگر پنهان نمایی سن خود با مو چه خواهی کرد


وگر مویت کنی رنگین بگو با رو چه خواهـــی کرد


گرفتـم روی را رفتی مرمت کــــردی و صافش


کمر خم گشته ات را تا سر زانــــو چه خواهی کرد


بکردی با عصــــا گیرم خودت را شق و رق اما


گرفت پایت به سنگی و شدی وارو چه خواهـی کرد


اگر با جنبشــی و پا به پایی خودنمــــا گشتی


تو با خطهای بر رخســـاره اخمو چه خواهــی کرد


به خود ســازی بکــردی با طبیعت مدتی بازی


بگو با درد و نیش بدتر از زالـــو چه خواهـــی کرد


جوانی پر ز شادی باشــد و پیری پر از خواهش


نگـــر اطراف خود با کُپــــه دارو چه خواهـی کرد


 


اگر با این همه افسون بشد شخصی گرفتارت


تو فردا با چنین خوش باورِ هالو چه خواهی کرد


برو آبی بــزن بر صورت و کـن تـــازه رویت را


فراموشش بکن دیگر که با یارو چه خواهی کرد


***


گفتم قلمـی زنم که جانی یابم


از دیده برون کنم شب پر خوابـم


عمری گذراندم و ندیدم جز یار


می نا زده هم مستم و هم شادابم


***


درد بی درمان مــرا درمان دل باشد گمان


داروی ناکامی ام کام اجـــل باشد گمــــان


جان دهم بر هر که باشد طالب دلمرده ای


مرگ در غربت مرا همچون عسل باشد گمان


پای شکسته


ز درد پا کنم گر شکـــــــوه آغـاز


به زخم دل زنم چنگی دگـــر باز


مرا در سینـه ســــوز و التهابیست


در این ویرانه تن صدها خرابیست


که این بشکسته پا را خونبها نیست


در اوصافش قلـم راندن روا نیست


چه بهتــــر کــز روان و روح گویم


به خـــون دل سراپا را بشویـــم


به چشــــم خویشتن خود را بیابم


به پنـــــداری بسوی خود شتابم


درونی منقلب قلبـــی گرفتـــــار


غم و شــادی چنان سرگرم پیکار


 


که مرگ و زندگی از من گریزند


ندانم از چه ام ، آنـان چه چیزند


کنار ساحلی دور از هیاهــــــو


بگردد دیده ام زین سو بدان سو


تصــــور ها تخیل ها چو امواج


زند بر سر گهی بر سینـــه آماج


به تـار و پـــود امیالم بپیچــم


بخود آیم چو بینم هیچ هیچــم


وجودی فارغ از هر گونه قیـدی


نه چشمی در پی دامی و صیدی


نه پابنــــد صـواب و نه گناهی


نه آزارم ضعیــف و بی پناهـــی


نه با حسرت نه با امیـد دم ساز


نه جویم همزبانی نغمــــه پرداز


نه با بال سعـــــادت پـــرزنانـــــم


نه چون بشکسته بالی ناتوانـــــم


نه با مـال و منــــالی شاد گــــردم


نه با بیچارگان همــآــزاد گـردم


به دنیایی کنــــم رو کانــــدر آنجا


نه آدم را بود جایی نه حـــآـــوا


طلوعش جلــــوه ایمــــان نخواهد


غروبش نور چشمان را نکاهـــآـد


در آنجـــا صحبتی از زندگی نیست


نشانی شاهــــد درماندگی نیست


که چون درمانده شد سوی خدا شد


دو دست طاعتش مشکل گشا شد


در آنجــــــا روح بالاتر از آن است


که فکــر ما به دنبالش روان است


بطـــــوری آفتاب گرم خورشیـــد


بتابــد بر رخ ارواح جاویـــــد


که هر لحظه دگرگون تر ز پیش اند


به درگاه خدا در پیش خویشند


به بال معرفت پـَــر میگشاینــــد


به عشق یکدگر گرد هم آینــد


در آنجا مانــــده و در انتظــــارم


که افتد دیده ام بر چشــم یارم


به استقبــــال روحش میشتابــم


به بیداری و در هنگام خوابـــم


که احساس سبک بالی نمایم


ننالم گر شود مجـــروح پایم


 


 


ویرانه و شبکور


راز دل در تن خــود گـــور کنم یا نکنم


آتش از حلق و گلو دور کنم یا نکنم


قبل از آنیکه برانند ز شهــــرم سفهـــا


ترک عصـاره انگـــــور کنم یا نکنم


کرده در خلقت من شبهه خدایم به خدا


مدح این خلقت ناجــور کنم یا نکنم


ظلمت شب نشـود تابــــع روز سیَهَــم


طاعت دیده کم نور کنم یا نکنـــــم


مرجعی نیست که ناکرده گناهــم نگـرد


قسمتم تابع مقـــدور کنم یا نکنــم


رنج بیجای وجودم به چه امیــــد کِشم


ختم افســــانه پر شـور کنم یا نکنم


 


گر ضمیــــرم بود آگاه ز دنیای دگر


رو به این لانه زنبور کنم یا نکنــم


در اسارت شده ام مدعی جاه و مقام


یاد میخواره و مخمور کنم یا نکنم


وای ازین همهمه و هول و هراس بشری


وصف ویرانه و شبکـــــور کنم یا نکنم


***


از خوف و از ترس گنه رو سوی غم آورده ام


عمری ز ماتم سایه ها بر صورتم افکنــــده ام


پیوستــــه روح خسته را در پیکرم آزرده ام


بیچاره من کز حال خود اینگونه غافل مانده ام


***


تیـــزی ناخن غم دل را نمیخراشد


دلمرده را چه باکی غم باشد و نباشد


نو عروس


بی پرده از پنـــــدار خود بگذشتـه ام بار دگر


در خواب شیرینم نگــر در خلوت یار دگر


اینجاست کز هــر آرزو روییــده دنیایی هوس


بر دل کشم این بار را تا بزم دلــــدار دگر


تا شهره گردم پیش خود در ماجرای هستی ام


هر دم به جانم میدمم رازی و اســرار دگر


از چشمه سار قلب من جوشد اگر خون در تنم


مدیون چشمانش بود چشمم به دیدار دگر


در عالم دیگر اگـــر روحم درآمیـــــزد به تن


تحسین خالـق میکنم با لحن و گفتار دگر


سوزانده ام صد استخـــوان در آتش قهر زمان


بر کهنه دنیا بنگرم با چشـم و پنـدار دگر


 


گر مرد ره یا خسته ام گر عاشق ار وارسته ام


این نوعروس بوالهوس جوید خریـــدار دگر


منت گذار عمــــر من هرگز نمیداند که من


در مرگ جویم زندگی هر دم به پیکار دگر


اشکم جهــــد از دیده ام ترسد ببندم راه را


با من نمیماند کسی غیر از گرفتــــار دگر


یک لحظه از حالم نشد واقف خیال باطلم


عمری به تاریکی کشم تن را به آزار دگـر


***


بار بدبختی و غم خاطره زندگی است


جابجـا کردن این بار برازنـــدگی است


آنکه بنشینـد و از بخت بدش زار زند


شاهد رنج خود و باعث شرمندگی است

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

مشت خود وا کرده ام تا لقمه ای آرم به دست


نان و حلوایی چنین راه گلویــم را ببست


کاش گردد تنگ تر این حفــره پر پیچ و تاب


تا که بردارد ز من این اشتها یکباره دست


***


از پرتــو نگاهــت جانی دگــر گرفتــم


گشتم رها ز پیری عمــری ز سر گرفتم


***


ادعا ها دارم و دعوی من پوشالی است


دفترم ثابت کند میــــزان اعیــانی من


با کلامی زیر و رو مشتم بگـردد باز باز


خِبرگان خندند بر این جهل ونادانی من


 


 


بس باشد این عـذاب که از ناکسان کشم


خواهم دراین مقابله دست از جهان کشم


این رنج بی ثمر امان ندهد لحظه ای مرا


فصل بهـــار هم خس و خار خزان کشم


***


ای مرگ چــــرا قصـــد نجاتم ننمــایی


صد بار خبـر داده و یکبـار نیایی


جان منتظر و شکوه گر و در خفقان است


رحمی ننمایی و رهی را نگشایی


افسانـــه آفریـــدی در هر کجـا نشستی


آخر کسی نفهمید دلداده که هستی


گه شاد و گه ملولی گه محو های و هویی


پیمـان اگر ببستی روز دگر شکستی


 


آنقـــدر تلخ شده زندگی روز و شبم


که امیدست همین دم برسد جان به لبم


داوری نیست بپرسم که چرا آمده ام


رفتنـم بهتــر از این آمـــدن بی سببـم


***


ای کــرده نوش ، جامِ مِی عاشقانِ مست


چشمت گشاده باد بحالی که بود و هست


غیر از چروک و ضعف و زبونی چه بنگری


بر چهــره ای که گرد زمانه برآن نشست


***


رفتی ز دل و دل شده سربار وجـودم


در کاسه خونی بنگر بود و نبــودم


پنداشتم ار بی تو شوم همدم خویشم


آتشکده ام کردی و در دامن دودم


وصل تو ، همدمیت ، گر ندهد دست مرا


یاد غیری نکنم تا نفسی هست مرا


***


مردمان دوری کنند از رنگ و از بوی شراب


عارفان را زندگی بخشد همین آلوده آب


***


خنده را من از صدف آموختم کان تنگ دل


گوهری دارد درون کز خنده میآید برون


***


تا در میخانه بازست و بود بویی ز می


آنچــه را گم کرده باشی باز میجویی ز می


گر شناسی طبع انگور و بیاد آری بهار


تازه ات سازند میخواران به خوشروئی ز می


 


خوشا بحال آنکه به افتادگان مدد کردست


که چرخ بد کند آخــــر به آنکه بدکردست


خجالتست و ندامت ، درون مکــر و فریب


بدان که چشم و چراغی تو را رصد کردست


***


به شـادی میکنم دعوت شما را


پذیــرا شو پیـام آشنـــا را


یقین دارم که میدانی بهارست


شکوفا شو معطر کن فضا را


***


تکیــه بر شانه هم دادیم و دل بر یکدگر


ما دو نامحــرم دو بیگـــانه دو از هم بیخبـــر


روح ما پروانه ای باشد که جویای گلست


پس تو هم چون گل معطر باش و از گل تازه تر


حقه ای بر دیگری خواهی اگر کردن سوار


هرچه را در خود نداری با زبــــان کن آشکـــار


بعد رســوایی به پیش آید سوالی بیجواب


کو ؟ چه شد ؟ آن عزت و آن شهرت و آن اعتبار


***


حد نگهــــدار که میخــانه خرابت نکند


قد علمــدار که همسایه جوابت نکنـــد


گر که مخمور شوی پیش روی در مستی


گم شوی در خود و شنگول شرابت نکند


غم فقط قدر دل سوخته ام داند و بس


همدمی میکندم همره و همراه نفس


***


میبرند پارچه را تا که شود قابل دوخت


مکتب عشق به من درس جدایی آموخت


عید آمده با بوی گل و فصل بهار


پُر کن دو سه جامی و غم از دل به در آر


از یار بکن یادی و از شهـر و دیار


تو روز شمــــار و دلبرت لحظه شمـــار


***


در وجودم حالتی از حال توست


هر چه من دارم بجز تو مال توست


***


دهانم را ببنـــدم تا نرنجد کس ز گفتـــارم


ولیکن پرتو شعرم نشسته روی افکـــــارم


به دل گفتم تو را آگه کنم از قصد و منظورم


لبی بگشود و گفتا من که در کانون اسرارم


 


 


نه برفتــه ای کلاسی نه بدیده اوستادی


چه کنم من معلــم که دهـی دوبـــاره درســـــم


همه عمر خواب بودم تو مرا ز جا پراندی


چه به چشم من چکاندی که ز خواب خوش بترسم


***


نیستم تا نیستی در خاطــــر و رویـــای من


زنده میگردم چو گردد دیده ات جویای من


چیست در بطن صفا و چیست اندر ذات عشق


کز نگاهت زیر و رو گشته همه دنیــای من


هجوم فتنه گران در دلم تماشاییست


کُشند گر چه ، ولی مردنم ز تنهاییست


***


ای که شادم میکنی با یک پیام


بوسمت از دور و میگویم سلام


گو زنـــان دل برند از مردان


لیک وارونه گشته این پیمان


شوهر از خانه اش گریزانست


چون شده مونس زنش قلیان


***


قسم به جان تو مینا – که زندگی پوچ است


قبیله ایم به صحرا و قصدمان کوچ است


***


تندی و تیزی نگردد هرکجا مشکل گشا


مار زنگی زنـده موشان را ببلعــد ابتـــدا


نرمش و افتـادگی را کن سپر روی سپر


راه خود را جست و جو کن در کنار ماجرا


 


 


سوی خود میکشی و قصد هلاکم داری


نیمـه جانم نبـــود قابـــل خودآزاری


هستیم نیست بکــردی و نگشتی آرام


چه کنم تا بشوی راحت از این بیماری


***


گه نزاعی در انـدرون دارم


خود برنجانده و خود آزارم


مانده اندر طبیعت خویشم


گاه مجرم گهی مـدد کارم


***


روزگاران صحنــه های مبهمند


گریه ها و خنده های درهمند


زندگی در شادی و دلدادگیست


عاشقان مشکل گشای عالمند


در جمع شما جای من و صحبت من نیست


گلخانه نمایانگر اشجـــار کهــن نیست


آنانکـــه چو من خستـــه ز پیکــار زمانند


دانند که پیری تبرش شاخ شکن نیست


***


موج لغــــــزان است یا احساس آن دریا نما


کاین چنینم میکِشد در کشتی بی ناخــدا


مقصدش را خود نداند دیده اش بر ناکجاست


همرهش گردم ، نگردم لحظه ای از او جدا


***


در نظر آرم تو را هر دم به شکل دیگری


بینمت اندر صفای گل ، ز گل هم بهتری


آنقدر هولم که آرم کم ، کلام دلبـــری


طرز گفتـارم کنــد این ادعـــا را داوری


شهـد داری در دهان و دور لب


حرف تو شیـرین و گفتارت رطب


همچو مدیونی که میدارد طلب


جستجویت میکنم هـر روز و شب


***


پرتو رویت عجب افتـاده اندر دیــده ام


میکشم منت ز چشمان گنه دزدیـده ام


صد نگاهم را اگر پاسخ دهی با یک نگاه


میکنم بزمی به پا در این دل شوریده ام


از تو ای ساقی سحار مرا باده چه سود


نشئه مستی ام از دیده گیرای تو بود


میکشم عربـــده و داد زنم مست نیم


این هیاهو ز تو باشد که قرارم بربـود


 


آن چشم که دل را به نگاهی برباید


بگذار ربایــد گهی و گاه رهانـــد


تا قسمت هر دل به تمنـای نگاهی


یک چند نگه گردد و آشفته بماند


***


دل کنده یارم از من و میجویمش در جان خود


گر رو بگرداند ز من مظنونم از چشمان خود


در خواب چـون میبینمش با دیگران در گفتگو


سر میکشم بر آسمــان با دیده حیران خود


گوهر جان مال من نبوَد که بخشم بر کسی


ورنه در آن لحظه ی دیدار میکردم فدا


حالیا بهتـــر ز جــان دارم در آغوشم تو را


باورم کن این نباشد گفته ای و ادعـــا


 


جمعید و ندانید ز دوری و جدایی


تنها شده افتد به چنین رنج و بلایی


چشمش به در و خاطره هایش ز چپ و راست


یک یک برسند و نرسد راه به جایی


***


دختــــر رَز نشـــود تا گنهش بخشـــوده


چو رسد خانه شوهـر رمقش میگیرند


این قضاوت ز که باشد ؟ که بود قاضی آن ؟


خوش مرامی ببرند و عرقش میگیرند


پیش شماست دیده پر انتظـــار من


خالیست جایتان همه جا در کنار من


***


امشب به یادش میروم میخانه و مِی میزنم


با می خور و میخواره ها جامی پیاپی میزنم


دلفریبا تو چرا مالک چشمم شده ای


آنچنانی که ندانم تو که باشی و که من


این بود لذت روزانه و پنــــدار شبم


نگذارم که کسی با تو درآیــد به سخن


***


دیروز تو گل بودی و امروز پر گل


فردا به کجا میروی ای همسفر گل


***


در غیــــاب دل و دلـــداده پی عیاشیــم


گر چه سلطانم ولی همپای دزد ناشیم


میشوم عاشق چون بینم یارکی با چشمکی


اندکی نگذشتـه در اندیشه پرخاشیــم


 


 


نشئه ام از پیـــاله های شراب


پر خروشم از این ایاب و ذهــاب


ساقی ام بازگشته هم پیاله من


هر دو نوشیم بی حساب و کتاب


***


روی تو در دل آیینه ، برون از غرض است


مشکن آنرا اگرت خار و خسی در چشم است


گو محبت نچشیدست فلک در همه عمـر


مهــر او با ستـم و مرحمتش با خشــم است


***


مانده ای در بستر و من مانـــده ام در انتظـــار


درد او یارب به من ده انتظــارم را برآر


دل مشوش گشته است و دیده ام جویای توست


شو نمایان منتی بر چشم مشتاقم گذار


خواهان تو هستم که شوی پشت و پناهم


افســـوس که پس میزنی هربار نگاهـــم


آینـده چو بگذشته من مبهــــم و دلگیر


تقدیر چنین است چه خواهم چه نخواهم


***


با فکر و جســـم و جان خود دارم پیاپی ماجرا


نفسم تمنــا میکند نابودی این هر ســه را


گفتم همه در یک تن و در خدمت یک پیکریم


این کینه توزی ها چرا مغضوب یکدیگر چرا


***


مرا هم شانه هم بازو قوی دادند و پر قدرت


چرا سر را کنم خم نوبت مردانگی هایم ؟


 


 


روزی اگر ترکم کنی آیم بخواب خاطرت


بازم بگردانی به دل با یاد رویا پرورت


***


صورتی داری پر از حال و هوای دلبری


روز خورشیدی ، به شب ماهی ، سحر نو اختری


***


شنیده اند که می ضد عقل و ادراک است


و لیک عارف و عالم از آن برون جستند


***


به چشمانت نگاهی آشنـــا و بی غرض کردم


مریضم خواندی و من فکر درمان مرض کردم


ز بس در قهر و آزاری ، گمم در درد و درمانم


گرفتی طاقتم ، هر شب طبیبم را عوض کردم


 


آنچه میپنـــــداشتم شد قسمتـــم چیز دگر


تلخی ایام دورم کرده از شیر و شکر


راحت فرزنـــــد باشد راحت مـــام و پــــدر


فطرت اولاد رنگی دارد و رویی دگر


ما که از یک ریشه و یک ساقه و یک شاخه ایم


همتی باید که بگریزیم از جور تبـر


***


مرا افکـــار ناجورم کشاند این در و آن در


خری دارم که هم جفتک زند هم میکند عرعر


چو میگردم سوارش رم کند اندازدم پایین


دوبــاره میپرم رویش که باشــد خــر اَلا داور


***


امانت پیش هر کس میگذاری چشم از آن برکَن


دهی گر گندمی شاید بگیری جای آن ارزن


خنــــده گل مرا برد بر در یـــار تازه ام


روی ز من نهان کند غنچه نیمه باز من


فصل بهار رفت و من بی گلم و صفای گل


روح طرب ندیده ام فاش کند نیــاز من


***


زندگی با زن زیبا و فداکار خوش است


گر نشد هر که تو را گشت خریدار خوش است


گر نشد باز خودت را بخیالی خوش دار


یا به میخـانه برو خانه خمـــــار خوش است


***


ز چشمم کرده ام خواهش که بینای رهم باشد


ولیکن روز و شب در محضر خوبان کمر بسته


اگر راهش ببنــدم یا کنم خوابش از آن ترسم


ز رویاهای شیرینش شود از روی من خستــه

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

چه بایدم که تهی مغز و تابع گوشم


زنم حسوده و چون سیر و سرکه میجوشم


مدام گفته که آخر جدا شود از من


همین بگوید و بارش بمانـــده بر دوشــم


***


بعد عمری بیقراری ها پشیمانی چــرا


گر بجستی یار بهتر خوشبحالت مرحبا


درخور شان تو باشد بهتر از هر بهتری


آنکه همپایی کند با تو نپرورده خـــدا


***


بــوی گل از قامت رعنائیش آید بــرون


مست آن بویم که دنیایم به وجد آرد کنون


چار چشم از ردپایش خانـه اش را یافتم


در زدم بیــدار گشتم سر بزیــر و سرنگون


پزشکم میکنــد آماده تیغ تیز و بُرّایش


خدایا دست او را گیر و واکن چشم بینایش


که مازادی اگر باشد ز پهلویم برون آرد


کند راحت مرا با شیوه های ابــن سینایش


***


مال مردم مال خود میدانم و اموال خود


زور و کلاشی شده سرمایه پربار من


کاش جای سن پیری عمر نوحی داشتم


تا شود پر از غنائم حجره جادار من


***


آخر عمـــر منست و وارثان لذت برنــد


مردنم را آرزو دارند و با جان میخرنــد


مانده ام بخشم به محتاجان تمام هستیم


یا به آنهایی که با گلپنبه ام سر میبرند


گفتی که معمای سخن فاش کنم فاش


گویا که تویی داغ تر از کاسه و از آش


ضرب المثلی بود و بگفتـم که به او گو


در معنی آن منتظـر باد خــزان باش


***


آن کفش گشاد و تا به تایی که خریدم پکرم کرد


برگشتم و گفتم به فروشنده و او پشت سرم کرد


بـــردم که به ناچار کنم هدیـه از آنجا بدرم کرد


در محکمه رفتم که شکایت بکنم فتنه گَـرَم کرد


پوشیـدم ازین رو کـج و آن رو دمـــرم کــــرد


لخ میزنم و پاشنــــــه اش خــم کمـــرم کرد


هر کس شنود حرف فروشنده به بازار


با چوب و پیــازست سروکارش و آزار


 


حالا که چنین است نه آن باش که هستی


زانــو مزن آنجا که مکـرر بنشستی


***


آنکه خود را میستاید کوله بارش خالیست


بر سخـن دلبسته و دائــم پی نقالیست


مشکلاتت را کنـد حل گر چه لاینحل بود


صحبت بی پایه چون آلونکی پوشالیست


***


چه زیبا گشته این عید بهاری


ز جمشیدست ما را یادگـــاری


بزن می  گر هـوای باده داری


و یا چون من بمان اندر خماری


 


 


بی حیا باشد اگر زن بگذر از آن زندگی


ور نه با نفرت درآمیزی و با شرمنــــدگی


دوستانت را برانگیزد به ظن دلبـــری


رو کند بر تندی و گستاخی و یک دندگی


***


زنـم آبستن و گو پا به ماهــه


ولی عمریست حدسش اشتباهه


فقط در وقت کار او باردارست


سپس نازا و حالش روبراهـــــه


***


تنگ گوشم گفت حاجی خانه ام گشته خراب


گفتمش حاجی شوی بهتر چنین ابرو متاب


گفت روز و شب ندارم میکشم رنج و عــذاب


گفتمش حج خانمی زیبــا بیاور الشتـــاب


گفت شاگردی به استادی که بس فحـاش بود


پخته بـــودم آشی و ریگی مگــــر در آش بود


چون که یک قاشق نخورده ناسزا گویی به من


گفت هر آشی که پختی در پی اش پرخاش بود


***


جوانی راز دل میگفت با همکـار خوبش


که عاشق گشته ام بر دختـری با روی محجوبش


مرا یاری نما مردانگی کن رهگشایم شو


رفیقش رفت و دختر را گرفت و گشت مجذوبش


***


دید درویشی خسیسِ پولــــــداری را به راه


گفت ای آقــــا چرا از من بگردانی نگـــاه


گفت ترسم بخششی خواهی و گردم رو سیاه


گفت درویشم من و دنیا به چشمم پَرِّه کاه


بدان هر دانه همدستست با دام


فتد از دانه بر دامی یکی خام


به دامت کن توجــه نی به دانه


طمع گیرد گلویت را سرانجام


***


چه باده ایست که در آتشش کشیده مرا


عجب که با نگهی ساقـی ام خریده مرا


نه شکــوه و نه رضایت نه تاب خاموشی


چگونه لب بگشایم زبان بریـــده مــرا


***


چشمت گشاده باد نیفتی به چنگ خواب


بیـــداریست مانــــع آزار و اضطراب


آنجا که ماه طعنه زند بر فضـــــای شب


دنبال خود بگرد و برون آی از حجاب


خسته ام کردی ز بس قول و قرارت پوچ بود


خانه خاموش من در کوچــــه آوارگیست


هر دری را تختــــه کردی باز کـردم روزنی


فطرتت از هم جدایی ها و از هم پارگیست


***


پدرم هرچه گرفت از پدرش داد به من


من دهم نیز به فرزند ز اجـــداد کهن


کاش پیــــوند توارث بشود پاره ز هم


چون فرو رفته بشر تا به کمر زیر لجن


***


مدعی خشم تو و صبر من آویز همند


دست بردار که این راه بجایی نرسـد


از ازل این دو نبودند دمی همـدم هم


موشِ از گربه گریزان به رهائی نرسد


از بـــــاده ام خراب و ز بی بادگی ملــول


یا رب چگونه بندگی ام را کنی قبول


معصوم و لال مانده و یا مستِ مستِ مست


در ندبـه ام بخواهی و یا لول لول لول


***


او نگاهم را گرفت و در دلش بنشاند و رفت


مهــــربانی خواستم اما مـرا رنجانــــد و رفت


جهــــد کردم تا بیابم اشتبـــاه خویش را


آنچه میپنداشت با چشمش بمن فهماند و رفت


***


خدایا کندن جان قسمتم شد


عذابت جای خواب و راحتم شد


به بدخواهان سپردی روزگارم


اجل بیراهه آمد نوبتـــم شــد


زن گفت به شوهر که چرا مال نداری


در خانه پلاسیـده ای و حال نـــداری


شوهر به صــدا آمده گفتا ز تو سیرم


حیف از من و بد بر تو که اقبال نداری


***


عشــق مرادیست که بی این مــراد


هر نفسی مشکـــل راه گلوست


چیست در این دشت همیشه بهار ؟


کامدنش در دل مـا آرزوســـت


***


روح خــود را در میان زندگی گم کرده ام


کِشته بی حاصلم را وقف مردم کـــرده ام


گر دو روزی مانده از این هستی پا در هوا


روبرویم ساقی و خود تکیه بر خم کرده ام


آنکه از عشــق فقط راحت دنیـــا جوید


از درون پر شده و راه خلاصی پوید


کشت بی شخم به خاکی که بود متروکه


بار ناخواسته و هرزه علف میرویــد


***


دل به دنیای دگر بسته و لب باز کنم


سوی خود پرکشم و رنج خود آغاز کنم


روزگاریست دلم کرده مرا زنـده بگور


حرمت مرده به خاموشی ام ابــراز کنم


***


عمری به طرب در طلب باده گذشت


خندیده به این داده و نا داده گذشـت


دل دادم و جانی بگرفتــم که نپرس


افسوس که این دوره به یکباره گذشت


جان به جورش میدهم تن را به بیدادش دهم


عمر بی انگیزه را اینگونه بر بادش دهـم


گر کند یاری مرا این بخت خواب آلـــوده ام


زندگی را با محبت های خود یادش دهم


***


با تعصب مغز ما پویا نمودی ای خـــــدا


با تنفر چشم ما را وانمودی ای خــــدا


قلب ما را مامن هم کینه کردی هم هوس


گوش ما را راوی بلوا – نمودی ای خدا


***


محتوای خلقتش در عشق گنجانده خدا


عاشقان دانند دل خواهد که را دلبر که را


جز محبت جا نگیــرد در دل دلدادگان


خوش فروزان آتشی باشد بجــا و نابجـــا


من با جنون آمیختم تا عشق رو بر من کند


عشق آمده – دل دم به دم تعقیب این رهزن کند


***


عاشقی دردست و عاشق در رهش جان میکَنَد


روح تنهــا مانده کی دنبال این ره میــرود


عشق گر با لحظه ها همــــراه گردد دلرباست


ور نه نامش عمر و تکراری ز روز و شب بود


***


زاهدی کور دل و پس زده ای ناکامم


هدفم چیست ندانسته و در ابهامم


***


شوق هستی زندگی با روی خندان داشتم


مرگ مادر برده از یادم که چندان داشتم


 


آنچــــه را بینم نویسم نام خود بر آن نهم


آش جا افتاده ای مانم که همپای غــذاست


هر کسی سهمی به شکلی با نگاهش میبرد


آنکه رو گردان بُود یا سیر و یا بی اشتهاست


***


اشک پنهانم نیـــاوردم درون دیـده ام


تا نگردد تر میان چشم سیه پوشیده ام


جرعه ها را میکشم پایین و بالا در خفا


تا نگویندم چرا تا پای جان نوشیـده ام


***


من از خلقت من از خالق من از مخلوق حیرانم


گنه نا کرده ای پیرم که همبند اسیرانـم


نمیپرسند نامـــم را – نه دَرهم روزگـــارم را


بجرم خانه بر دوشی در این ویرانه زندانم


قسمتم اندر جهان شاخه گلی پژمرده است


دلبرم با خود نمک جای شکر آورده است


آرزو کردم که باشد همســرم شیرین زبان


از قضا تلخی ز مادر در دهن پرورده است


***


خدایا کاش میشد با تو گل گفت و جوابی هم شنید


اهلیان را آرزو درک بشر میباشد و عمری جدید


حالیا گر قصد انسان را دهند تشخیص این قربانیان


میشوند وحشی تر از وحشی و یک یک ناپدیــد


***


دیده جز در پی سراب نبود


قسمتم حسن انتخاب نبــود


آنهمـه آرزوی سُکــــر آور


غوره بود و در آن شراب نبود


وداع


روی قبـــرم را بپوشانید با این خشت خـــام


اندر آن جا داده ام اصل خود و چندین پیــام


از کجـــا آورده و اکنــون کجایم میبرنــــد


جان دیگــر میدهندم یا همینست اختتــــام


زیر خاکــــم نیست دیاری که دریابد مـــرا


ماندنم دشـوار باشد در چنین جایی مــــدام


جستجو ها کردم و گمــراه تر گشتم ز پیش


آفرینش منتهـــی گردد به مرگ و انهــــدام


این جهان مهمانسرایی بی در و بی پیکرست


شد حرامم باده - بی مِی ماندم و ساقی و جام


دیده ام بر عالمی افتــــاد و مجذوبش شدم


چون ندیـــــدم اعتنـایی بازمانـــدم از کلام


 


عاقبت این زنـــدگانی با کسی سازش نکــــرد


میکند راضی و دلخـور هر که را در هر مقــــام


ذهن من درگیر وجدان بود و دل بی تاب آن –


روح خود آزرده در این جسـم سست و بی دوام


سعی کردم تا ز انسانهــــا بیامــــوزم صفـــا


صحنه ها دیدم – بدیدم خصلتی از هر کـــدام


دوستـان در زیر خاکم کرده تا باشم مصـــون


این بود پاداش اعمالم به رسم خاص و عـــــام


جای انسان بودنم ای کاش حیــــوان میشدم


چون شدم هم بنده حق هم به ناحق چون غلام


ای که اینجـــایی و میبینی مقـــام و منزلـم


روزگارت را مکــــن با رنجشی بر خود حـــرام


آنکه خود پنهـــــان و پنهان میکند راز بقــا


آدمی را مات و حیران خواهد و ناکــــام و خام


آمدن سخت است و رفتن سخت و ماندن سخت تر


گر چنینستی – که میباشد – چه گویم – والسلام


***


حال آشفته ام امروز چه حالیست پــدر


هرکجا مینگرم جای تو خالیست پـــدر


حامی روز و شب و پشت و پناهم بودی


نام تو در سخنم یک سره جاریست پدر


***


خوش آمدی خوش آمدی رفتی به اعماق دلم


تا خوش نشستی جای خود ، من خوش نشین عالمم


لذتم کم ذلتم افزون تر از افـــزون شده


چرخ گردون – زیر چرخت سینه ام پر خون شده


گر کنی آزاد و گر رنجانیم بی حاصلست


چون تمــام آرزوهایــم ز دل بیـــــرون شـــده


همدرد ندارم که کنم سفـره دل باز


فالی بگرفتم ز همان حافظ شیراز


او بود برآشفته و دلخسته و میگفت


اسرار درونت به سوالی مکن ابـراز


***


گر قیامت را خدایم کرده در محشــــــر به پا


اندر آنجا هم کنـــد رحمم نیازارد مـــرا


چونکه او با دست خود آب و گلم را کرده خلق


هستی ام را میستایم خالی از چون و چرا


ای می تو چه داری همه را شاد نمایی


گل از گل ما میشکفد تا تو درآیی


جایی که نباشی نبـود عیشی و نوشی


شوینده دردی و فریبنــده دوایی


 


گوهــر جان را هوس کردم ببخشم در رهش


یار ما دارد محک حساس تر از گوهـری


هر چه بر پایش بریزم رد کند با هر دو دست


همچو جنس بنجلی کارند پیش مشتری


***


دهقان به خرش گفت که تو راحتی امـروز


گشتی بزن و عربـــده تا ساعتی امــروز


چون من شده ام خسته و درمانده و بیجان


خر گفت اجل آمده ، خوش حالتی امروز


مگذار که تنها گذرد روز و شب من


بی تو برسد جان من آسان به لب من


***


سرنوشتم همه گنجیده در این پرونده


خجلم من ز خود وز دگران شرمنده

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

بیاوردی و میبری ای خـدا


ز هستی به مرگم کشانی چرا


بمادر مرا هدیه کردی ولی


بگیری من و مـادرم هر دو را


***


راه ها پیمـــودم اما در برویم وا نشــد


حلقه در کج شد و جنبنده ای پیدا نشد


تو بگفتی منتظر مانم کنم مهمان تو را


نوبت بزم من و تو لحظه ای برپا نشـــد


***


هر که با یک زن خودخواه و بد اخلاق بزیست


میکند درک که آفت چه بود معرکه چیست


 


 


حسادت کند دور زن را ز خویش


درونش بود زخمی و ریش ریش


***


زنانی که خوش باطن و ظاهرند


عزیزند و محبوب و بس نادرند


***


خاطرات اش را دوباره طالب خواندن شــــدم


تکیـــه بر او کرده و از هر جهت ایمن شدم


راه من بگشود و زاین وادی به وادی ها کشاند


دانه ای بودم که اندر کشته اش خرمن شدم


***


نقش روی آب ثابت تر بود از قول زن


یا قرار محکمی یا بر در دیگر بزن


 


هر چه غم بود درون دل خود جا دادم


بانگ شادی بشنو در عوض فریادم


کر کنم ناله بگویند خلایـــق که نیـم


ور نیم نِی نتوان گفت ز پا افتـادم


***


غمخوار بیا سفره غم باز در اینجاست


اینجا دل پژمرده من سفره غم هاست


هر گونه غمی یا اَلمی باب دل توست


آماده آن در دلم این لحظـه مهیاست


***


دل شده خیمه غم ها و چه غوغاست در آن


هر دم از خون جگر قطره به لبهاست روان


آنکه بی غم به جهان آمده و بی خبـر است


به گمانش لبم از رنگ شرابست چنــــان


یکبار گـــره خورده بهم بـاز گسستیم


این بار عجولانه همان عهـد ببستیم


حالا من و تو بی سر و سامان و غریبیم


هر چند که همواره بدنبال همستیم


***


شکر و گلایه کار زبان من و تو نیست


عشق این سخن بداند و بهتر ادا کند


***


زبان بسته من گر نمیشود گویا


چه راز ها که نهان دارد و کند حاشـا


محبتی ننمودی که برملا سازد


به جای شکوه یکی مهربانیت صد ها


 


 


نو اختریست در دل شب رنگ آسمان


کز هر طرف نظاره کنم رو به من کنــد


عشقش روانه کرده و احساس تازه اش


هر دم فزون بگشته و جان در بدن کند


***


ای تابــش خورشیــــد مسوزان که کبابـــم


می خورده نیم خوب نگر پاک خرابم


هر چند که عمری بگذشتست ز ما یکه و تنها


ناکرده سوالی ز تو خواهــــان جوابم


***


برده ای سیمین کجا آن روح و روی دلفریب


بی خبر رفتی و مارا کرده ای یک یک غریب


شادی و زیبـــایی و گویاییت افســــانه بود


نازنین اسطــوره ای بودی و دلجویی عجیب


گر فلک قصــــد نماید که مرادت بدهـد


عمر صد نوح بباید که به دادت برسد


پس تو هم چشمِ طلب باز کن و خوب نگر


بهتر از یــار چه بینی که قرارت ببرد


***


چــــرا ما را ندادند از ازل آرامش پـــروازِ پایانی


که یکباره شویم آسوده از دنیا نه با سختی ، به آسانی


تمام عمر ما کمتر بود از یک توهم در شبانگاهان


ولی آوارگی - نقصان فکری زنــدگی را کرده طولانی


***


یک چشم بدر دوزم و یک چشم براهت


شایـد بنهی پای بر این راهبرانت


ترسم چو بیایی بشوم پیر تر از پیــــر


داغت بدلم ماند و رخسار جوانت


نسیمی گر وزد از کوی دلبر


غبار دل کند از سینه ام در


پیامش گر نباشد پیک امید


فرستم پس به منقار کبوتر


***


اشتباها دوستان را سرزنش کـردن خطاست


صبــــر باید تا رود پس ابـــر ها از هر دو ســو


آنکه هم قیچی کند هم دوزد و پوشد به تن


میشود گه جامه اش تنگ و گهی هم پشت و رو


***


رهی که صاف نباشـد نگه از آن برتاب


که در کناره آن دام رهزنـان باشد


خطای محض بود رو کنی به بدمستان


کویر خشک گذرگاه ساربان باشد


آرزو ها را بگردانم بــــدور انتظـــار


شعله مانندی به بَر ، پروانه های بیشمار


یا بمیرد شعله یا پروانه خاکستر شود


اینچنین باشد امید ما و رســـم روزگار


***


تو خودپرستی و داری نظر به آیینه ات


گرفته ای ز من احساس و شوق هستی را


به اشتباه اگر هم بروی من خنــــدی


بدون مِی ببرم کیــف و حــال مستی را


***


من با جنون آمیختم تا عشق رو بر من کند


عشق آمده اما دلم تعقیب این رهزن کند


 


 


تو خوب خوبی و من عاجزم تو را سنجــم


عیار عشق بود لحظه لحظه در نوسان


همان که در دلت این شمع مشتعل بنشاند


دوبال تیــز بدادت دو دیده نگـــران


***


هم افق همراه و زیبا - گر بیابی دلبــــری


باز کن در را بفرما گو به همچون همسری


ور نه چون من زندگی را دیگکی بینی سیاه


دود از آن خیزد بجای بوی شام مـــادری


***


حال من دانی و از حال تو من بی خبرم


قابلم دان و مرا مژده بده منتظــرم


از دم صبح به شب جلوه کنی در نظـرم


تا برویم نکنی باز دری ، پشت درم


دست تقدیرم مرا این سو و آن سو میکشد


راه ها در تنگی و پر پیچی و باریکی است


مات مبهوتـم چه باید کرد با این گیر و دار


هر تلاشی میکنم در تاری و تاریکی است


***


دیــده را در کاسه اشکی شنـــاور کرده ام


بین چه آب و آتشی اندر سمــــاور کرده ام


میرسد سوز دل از نای و گلو تا پشت چشم


زین سبب مژگان خود را اشک پرور کرده ام


***


می خوری وارسته ام بگذشته ام از هست و نیست


ساقی این باده ها و صاحب میخانه کیست


در زمینم جای و دل پر میکشـــد بر آسمـــــان


مست پروازم ندانم پرسه ام از بهـر چیست


گفتم به غیره دردم گفتا شکسته بالت


گفتم به آشنایم گفتا نگـــر به سالت


گفتم حکایتم را در گوش کهنـه سالی


خندید و گفت پر زن در عالم خیالت


***


قسم به روح ظریفت که شبنمی پاک است


قسم به چهــره ماهت که فخــر افلاک است


قسـم به راز و نیازت که دور از ادراک است


که با تو دوست شدن مشکل و خطرناک است


***


به مهمانی مرا خواندی و قولت را ادا کردی


امید دیگر آوردی و عشقت را صدا کردی


کنون من آمدم تا پاسدارم دلبـــری هایت


چرا یک دفعه رفتی آشیانت را رها کردی


فرستادم دلـم اینجا و آنجا دلبری جوید


بیامد باز و گفت افسردگان را نیست دیاری


بگفتم بازگرد و همنشین بی پناهان شو


بگفتا بی پناهان هم نمیخواهنـــد سرباری


***


در کتاب کودکی تا ماجــرای پیری ام


خاطری نبود که نام زندگی بر آن نهم


کاش از اوراق آن باقی نماند صفحه ای


تا نخواهم ارزش و ارزندگی بر آن نهم


***


فکر و ذکرش خواب و بیداری ز من بگرفته است


آنچه بیتابم کند آن تابش چشمــان اوست


کاش در خوابش ببینـــم باز و رویایم شـــــود


دستی ار دستم بگیرد عاقبت دستان اوست


عمـــــرم میان رفتن و ماندن کشانده ام


این جان کنده را به لبانم رسانـده ام


این جا تحمل است و در عقبی عذاب روح


در بنــد این دو عالمِ بیگانه مانده ام


***


از یار چه میخواهی و بازش ز چه داری


جهــدی بنما تا که گلی تــازه بکاری


شاید که ز مردانگی ات دل بتو بنــدد


هر چند که گمنامی و ناخوانده عیاری


***


گرفتم زن که پشتیبان و هم دلدار من باشد


بکرده پشت من خالی و دل آزار من باشد


ندانم تا به کی باید کشم این رنج پنهـــانی


فروبسته لبم در سینه ام اســرار من باشد


به مجله خط خطی


ز بس خط خطییت پر از ملاله


دوام و رونقش رو بر زوالـه


بود حرافیش افزون تر از طنـز


خروس بد صدا حق شغاله


***


پخته گر شعرم نباشد گاه دارد مزه ای


آشپز طمع غذا را قبل خوردن میچشد


***


بخوانی شعـــر شادم را ندانی از کجا خیـزد


تنورم روبرو پشتم به طوفان خـزان باشد


همای دل کشد پر تا به جمعی مرتبط گردد


چه با خود آورد شاید پیام محرمان باشد


 


دِین خود را به خود ادا کردم


فطرتم از حسد جدا کردم


روح رنجیده ام به وجـد آمد


تا دلم مملو از صفـا کردم


***


جهد استادان بباید تا کسی شاغل شود


خرمن ار کوبیده گردد کامل و قابل شود


***


مکن به طعنه خطابم که افتخــار منی


مکن به عشوه خرابم که بی قرار منی


کنون که گشته دلت جایگاه بوالهوسان


به من مبند - و مگو تا ابد کنـار منی


 


 


افکار واهی


دیـــروز رقیبت به من انـداخت نگاهی


لبخند تو را داشت و چشمان سیاهی


میخواستمش خواستنی خاطره خواهی


در فکــر وصالش برسیدم به دوراهی


یک راه بســـوی تو یکی راه تبـــاهی


از راه تباهی بنمــودم چه گنـــاهی


از کرده خود نیست دلم مشعــل آهی


مجرم نشناسد عسس و قدرت شاهی


دانم که تو زیبایی و مینــایی و ماهی


بنمود رقیبت همه را مهــر و گواهی


آن بود همان عکس تو بر کاغذ کاهی


دیـــروز بشــد باعث این فتنه واهی


 


پیراهنی پوشیده ام از جنس ایرانی به تن


تا باشدم جای کفن در رزم و پیکار وطن


***


هر که عاشق بشود دل به خدا بسپارد


بر سر دار یکی رفت و ز خودخواهی بود


***


اگر که عمر بود در کنار یار بود


بقیه اش طمع و رنج روزگار بود


***


من دلقکم و چــرخ فلک دلقکـــه بازست


بنموده مـرا خسته و در تاخت و تازست


بس بارکشی کرده و جان کنده شب و روز


قوزم به در و گوش کَرَم مسئله سازست


 


خواستم با عقل خود روحی به آثارم دمم


لیک آن آشفته با احساس من بیگانه بود


***


وای اگر از روی افکارم برافتد پرده ها


فاش گردد آنچــه بودست و نگشته برملا


فکر بد نیات بد با هرزگی های درون


گر عیان میشد جهنم میشد این دنیای ما


***


زنگی بـــزن که بی تــــو آزرده و خرابـــم


گوشی من بکاره بردار و ده جوابـــم


سخت است اگر تماست یک سر بیا به پیشم


برگو که با منستی یا با تو بی حسابم


 


 


نصف دلم که هدیه نمودم به دلبری


آورده پس بگیرم و بخشم به دیگری


گفتم چرا گرفته چــــرا دبه آوری


گفتا دل دوپاره مده دست مشتــری


***


مدیـــون اویم و نکنـد او زمن طلب


قول و قـــرار بین من و او مطـول است


روزی اگر حساب و کتابی برون شود


بخشایشش فزون ز قروضم مسجل است


***


کرده ام دور جوانی را منِ پیــر آرزو


خوابکی خوش دیدم و چرخی زدم بر پشت و رو


هیکلم افتاده در آیینه و می بینمش


کهنــــه مَشکی خالیم پف کــرده در زیر پتــو


بدیدم خوابی و خوشحال بودم


که بر مالم چه اموالی فـــزودم


به ناگه زنگ بی موقع خبر داد


چکت برگشته ممهورش نمودم


***


چرا این اشرف مخلوق خود را در دل هستی


ز هر خونخواره ای سفاک تر درنده تر کردی


***


دیگران را چشم من میبیند و از من جداست


گفتمش تو از منی دید و قرارت در کجاست


گفت باشم در پی نو رستــــه یاری دلـــربا


پیر فرتوتی تو و با پیـــر بنشستن خطاست


 

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

چاک کردم سینه و دل تا تو را بیرون کشم


بی خبر کاین دشنه بر جان و روانم میزنم


استخوانـــم را بسوزانی و گویی دم مـــزن


سوزشم پنهان و مُهری بر دهانم میـــزنم


***


ای دوست چرا ز گریه ام خندانی


اندوه و غمم راحت جان میدانی


شرمندگیم را هدف خود خـوانی


هم دردی توست لذتی پنهــانی


***


گــرد پیری روی مغــز کهنــــه ام بنشسته است


هر چه سنگین تر شود بارش بیازارد مرا


از حکیم دهر پرسیدم علاجش چیست ؟ چیست ؟


گفت وقتی نوبتت شد میکنم دردت دوا


روز من با شام یلدا درهمست


دفع ظلمت ابتکـــار آدمست


گو به آن یلدائیان شب پرست


دید روشن رهگشای عالمست


***


همه عقده ها گشودم که دلم مرا ببخشد


دهدم مگر ندایی که چگونــه با تو باشم


نه ز تهمتت شکایت نه به رغبتت امیدی


چه کنم نمیتوانم که ز هستیت جدا شم


***


این جهان گه کهنه گه نو گه سیاه است و سفید


رنگ و روی آدمی هم عاقبت خواهد پرید


آنکه دنیا را گـــران با رنجش مردم خریــــــد


خفتی با خود کشید و اشهد حق را شنید


من ز مرگ خودم هراسم نیست


وحشت از روح رستگـان دارم


چون نکردم حریــم دل را پاک


شرم و خجلت ز رفتگان دارم


***


ساقی خودش خـــراب و نیاز مرا ندید


رفتم به پیش و او قدحش را عقب کشید


گفتم تو باده ریز منی جام من تهیست


حرفم شنید و اشک روانش به لب رسید


***


شادی جان و روان و حس رویایی ما


چون گلستانی بود اندر میان سبــــزه ها


آن طراوت ها اگر در اندرونت پروری


آنچه دریابی دلی شادست و روحی با صفا


ای پیر پر طمع به دل خود نمک مپاش


گوهر چو پاک نیست بگرد محک مباش


آب وضــــو بدیده ناپاک خود مریـــز


عمرت تمام گشته بفکـــر کلک مباش


***


بشر گول خــــور باشد و گول زن


شعور و وقارش بود در سخن


چو گردد قوی میشود محو خویش


نبیند کسی را بجـز خویشتن


***


ساده لوحی در پی دامـــــادی فرزند خویش


داد از کف هم خـــر و هم بـــره و هم گاو و میش


چون بشادی آن پسر دست عروسش را گرفت


شد پدر بی خر خرش بی کس غمش افزون ز پیش


پیـــرمردی ساکن لنــــــدن شد و بیمــــار بود


از زبان چیزی نمیدانست و این دشـوار بود


گفتمش NO NO بیاموزو به Yes Yes ده جواب


گفت از yes بگذرم NO رونقم در کار بود


***


دو تاجر خوانده همکاران خوب و معتبر بودند


برای احتکار رزق مردم خاطیان عمده خر بودند


بگاه بــز خریدن محرمـــانه هم نظــر بودند


به پنهانی دو زن تاجــــر هووی یک دگر بودند


***


آمدم جــــذب روزگار شدم


بنده ی صبر و انتظار شدم


لحظه لحظه بریدم از هستی


تا برون از چنین مدار شدم


عمر خود کرده ام به یادش طی


نیم مستـم مدام با این می


کاش جامم ز لب جـــدا نشود


چون بقای منش بود در پی


***


نازنین خاکی و در خود پروری رزق مرا


جان دهی و زندگی بخشی به هر جنبنده ای


اندرونم را خدایا مستعد تر کن ز پیش


تا که گــــردم روی خاکت ذره تابنـــده ای


***


رفتیم چلــــو کبابی الونــــدی


خوردیم غذا غذای سرهم بندی


حاجی بگرفت پول و دولا بگرفت


انداخت به ما نگـاه خویشاوندی


دشمنی - پیروز بوده هر کجا بر دوستی


چون که دارد مهر مرموزی و قهری جانگذار


***


من خودپرست و خود سر هدفی دگر ندارم


شده ام غریب و تنهـا ز کسی خبــر ندارم


همه آنچه برگرفتم نبــــود بجـــز ندامت


چه کنم که اسم و رسمی ز بنی بشر ندارم


***


گویند عشق تحفه ای ز پریچهرگان بود


پرسیدم از دلم که چه اش در میان بود


گفتا در آن حلول و جنون همزمان بود


چون تازه نوبریست که در بوستـان بود


 


 


امروز چه زیبا لبت از هم بگشودی


گل گفتی و بشکفتی و شادم بنمودی


ترسم بشـوی باز پشیمان و بگویی


افسوس که یکباره دلم را بربــــودی


***


چنگک عشق عاقبت سیخــش گلویم را گرفت


قسمتم خون جگر شد کهنه زخمش مانده است


تو گرفتی دست آن کس را که بودش همسری


مرحبا گر او تو را یکباره از خود رانـــــده است


***


بازی دهی مـــــرا و بگردانیم هنـــــوز


پیشم کشی به گرمی و میرانیم هنوز


دانی تو خوب زندگی ام وقف روی توست


جویی بهـانه ای و برنجانیم هنــــوز


گشته با توبه و با فتنـــه دلم همخانه


منِ بیچاره شدم ساکن این ویــــرانه


گر که حال و هوسم قصد هوایی بکند


همدمی نیست بجز زمزمه ای مستانه


***


گرفتی خــــدایا ز من مادرم


شکستی بدین ضربه بال و پرم


بگفتی و گویی که جان پرورم


نگردد چنین گفتـــه ها باورم


***


دل به رویای دوست بگشادم


اشتباهم بداده بر بـــادم


دشمنم گشته آنکه یارم بود


کر شدم از صدای فریادم


گریــه مستانه میشوید ســـراپای مرا


ای شراب کهنه در جامم چه غوغـا میکنی


با چنین پیمانه ای بزمی برایم ساختی


مرده بودم زنده ام همچون مسیحـا میکنی


***


دل تنگ است و تنگ تر ز دلم دست من بود


ای دیده بازتر بشو - این کار کار توست


***


هرگز نخواستم که بدانم دلش کجاست


ترسم که باخبر شده بی خانمان شوم


***


گر فلک کم داده ات باید که کوشا تر شوی


اشتباهی کرده چرخ و برنمیگردد دگر


 


هر که چون من فریب دل را خورد


در پی آرزو به خـــواری مــــرد


گر کسی آرزو نکـــرد و بمــــرد


گول خود خورد و گول دنیا خورد


آنکـه ما بین این دو تا ســـر برد


زندگی را بکــــام مرده فشــــرد


تکیه گاهی درون دنیا نیست


کل هستی بغیر رویــا نیست


***


دلدادگی خود عالمی از رمز و راز کبریاست


گر زنده دل گردد کسی هر لحظه اش عمری جداست


***


شکوه از جور زمان کردن بود حرف و شعار


پیش روی ما بود فکر و تلاش و پشتکار


چون بلوغ از در درآید سرکشی افزون شود


شیر تا دندان درآرد ترک مادر میکند


***


زندگی بی راهه ای باشد سراسر پیچ و خم


ذلتش باشد فراوان لذتش کمتر ز کم


***


بنــــد زبان ز راز درون باخبر شــود


دم میزند ز مهــر و دمی فتنه گر شود


عقلی که چیره بر سر ظن و گمان بود


بیگانه گشته گاهی و گه جامه در شود


***


عشق برق آسا بیاید – پا به پا بیرون رود


میزبان گر مقتصد شد میهمان دل میکند


 


قلب را باید به مبنای محبت ساختن


چون بنای آخرین میباشد و الگوی ما


***


ای بلای جان من ای نفس مغـــرور و شرور


دائما سوزانیم در شعـله های این تنـــور


فتنه ها و کینه ها را کی کنی از خود به دور


سر به زیرم کردی و کردی مرا زنده بگور


***


چون مست شوم شاعر و حراف و حریفم


هشیار مبادا که در انگیزه ضعیفم


***


تو خالیست قول و قرارت چه میکنی


گردوی پوک حرمت بخشنده کم کند


 


تر باش و حذر ز خصلت زالو کن


گل باش و هوای هستیت خوش بو کن


گر می زده ای دوباره تا زیر گلو


خود را بِرَهـــان پیالـــه ات وارو کــن


***


نور در ویرانه ویران میکند افکار را


پرتویی جویم که چشمم را ز تاری پس زند


***


تبســـم لبت ار با لبی در آمیـــزد


طراوت سحری را به صبح و شام کشد


***


تو از بروز و بلوغت به هر کسی گفتی


بجز منی که شمردم ستاره تا دم صبح


 


پــــدر زنبیلی از نان و خـوراک است


فقط پویایی اش قدر و ملاک است


اگر یک روز و شب جیبش تهی گشت


حسابش با کسانش پاک پاک است


***


معنی غم در جوانی سطحی و بی محتواست


پیری ار آید ببینی – رنجشی بی انتهاست


***


گفتم به رفیقم که تویی محرم رازم


لبخند زنان گفت به این فخر بنازم


تا اینکه به من هر چه نبایست بیاموخت


آلوده ام امروز و به دنبال نیازم


 


 


من از بلای بی کسی ام عالمی خبر کردم


به غیر عشق نجستم معاشری معصوم


***


یک خوشه انگور که بر شــاخه رسیده


پُــر کرده ز می دانه و با خود بکشیده


ای دوست بزن جرعه ای و گر سرپایی


بنگر که کسی بهتر از این میوه نچیده


***


پلـو ماهی کبـــاب و میـــوه ناب


بزن در رگ - شب یلدا رو دریاب


***


به پیری نوجوانی کردنم آسان نمیباشد


غذای مانده مهمان را ز خوردن باز میدارد


 


به دنیایی پر از شادی رسیدم


ز خوشحالی به آن بالا پریــدم


تو را دیدم که میایی بسـویم


همه عمرم چنین خوابی ندیدم


***


به دنیــا یار و دلــــداری ندارم


نباشد طالعی در انتظــــارم


سپردم سر بخواب و خواب دیدم


که مُردم کس نیامد بر مزارم


***


سیل بنیان کن ایـام ز جا کنــــده مرا


عشق تو برده و در عرش پناهم داده


تا نبودی همه جا ساکت و بی رونق بود


آمدی دیدِ تو جانی به نگاهــم داده


عشق آخر آتشش بر جسم و جانت میکشد


گر که عقلت بر نخیزد -  دود و خاکستر شوی


***


صدایت آشنا با گوش من بود


وجـــــودم تشنه گفتــــار زن بـــــــود


ندانستم چه بود اندر کلامت


که هم خوش جوش و هم پیمان شکن بود


***


دل چون با دلبر درآمیزد دلی وارسته است


مهلت بیتابی عاشق بیارش بسته است


***


بیچاره آنکه چشمش در دیده تو افتاد


بیچاره تر همانی کآخر ببردی از یاد


 


حـرام باشد اگر من به تو نگه نکنم


پَریرُخان خــدا صاحبان دوراننـــد


بگو به آنکه هراسد ز روی مهرویان


که دیده های شما هم تراز کورانند


***


جلوتر از همه ی گمرهان پا برهم


به غربتم بکشاندند تا که جان بدهم


هزار بار بمردم دوباره زنـده شدم


ندانم این همه بار و محن کجا بنهم


***


تمام اهل جهان را کشانده روی زمین


بکرده دعوت و در سفره آب و نانی نیست


ببسته راه خروج و گشــــاده راه نیاز


ازین مخیـر پنهــان خط و نشانی نیست


ای پرستوی من پری بگشا


پیش من آی و پرسشی بنما


آشیان من و تو گشته جدا


خانـه ی ما یکی بود نه دوتا


***


روزگاران را بکــــردی بر من و بر خود سیـــاه


رو در آیینه نظر کن یا بکن بر من نگاه


جمله چین است و چروک است و خراش زندگی


بهتر از این هم ندارد پیک فردامان براه


***


شعر خوش و خوب به دل آیدت


دردستان باشد و جان آردت


راهنمــــا باشد و شوق آفریــن


باده دهد تازه نگـــه داردت

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

با راز دلم کتــاب مدیــــون پر شد


هر قطعه آن بجای خود در خور شد


افسوس که بودِ من در انبار بسوخت


آتش چو شدم مراقبم انبــــــر شد


***


مدیون شدم که دور شوم از مقام خویش


بی نام مانده ام که ننازم به نام خویش


***


قطره اشکی که دل را شست بر چشمم نشست


دیده مژگان را بروی قطــره آلوده بست


اشک سرگردان روان بی اختیـــار و بی هـدف


آنقدر بر گونه ام غلطید تا از هم گسست


 


 


برون زسینه ، عجــــولانه می کنی ما را


پناه امن دگر کی ، کجا کنم پیــدا


دلم به هرکه سپردم زبون و خوارش کرد


تو هم ذلیلترش کرده و کنی حاشا


***


در چشم تو نقش هوسم رسم نمودم


این گونه درِبسته دل را بگشودم


***


اندرین گمشده ارقــام به سرگردانی


مات و مبهوتِ خودت را به کجا می رانی ؟


گر چه پابند نمازی و دعا می خوانی


چه شود گر نظـری گاه کنی پنهــــانی ؟


 


 


ذکـــر خیری هر کجــــا کردم از او


خیـــر او را کـــــرده بودنـــــد آرزو


***


خنــده با گریه در آمیخته اش را دیدم


نا خود آگاه به آن اشک روان خندیـــدم


چون به خود آمدم از خنده ندیدم اثری


گریه می کردم و در قهقهه اش می دیدم


***


این چنین بود میان من و او همکاری


این گناهیست که کردم به نگاهی آری


***


چشمم سیاه می نگردد گوئیا شب است


روزم سیاه تر ز شب و وز مرکب است


 


طنین صـدایت به گوش دلم


نکـردست آنی زتو غافلــــم


اگر موج دریا و طوفان شوی


چو کوهی پناهنده در ساحلم


***


مرا به بند کشیدی و کرده ای خوارم


رها شوم نشوم با خـــــدا بود کارم


جواب رد دهی و گر نمی شوی یارم


نَه ات به صد بله ی دلبران خریدارم


***


تا سپـــــاه سرمدی پشت ســـر خود داشتم


دوستان را حامی و خواهان خود پنداشتم


ناگهان با رعد و برقی هستیم یک باره سوخت


حالیا ، دستان خود را روی هم بگذاشتـم


حسادت خراشد درون مرا


ندارد خوشی را به کامـــم روا


بکرده رهم را زمردم جدا


مرا کشته و می زنم دست و پا


***


گشتم اسیر و بنــده و محــــو پیام او


خواهم که زنده مانم و مانم به دام او


گویند خسته می شوی و پا کشی برون


گویم که پا بگیرم و جــان با کلام او


***


غم را به چنگ آورده و در دل خمیرش کرده ام


این دشمن دیرینه را عمری اسیرش کرده ام


 


 


نهاد بشــــر طفل نوپــا بُوَد


به احساس پا بند و پویا بُوَد


چو مردانگی را در آن پروری


گریزد زقهـر و شکیبـــا بُوَد


***


گـــــر مُردنیَم کاش که آرام بمیــــرم


نه یک شَبه بل در پی ایام بمیـــرم


چون قصه زیاد است و منم زنده به گفتار


ترسم که به جان آمده گمنام بمیرم


***


دروغ گر چه پیــــامی زجنس ترفندست


بیان و طــرز ادایش کمی خوشایندست


همین که حق و حقیقت عیان شود روزی


دروغ گوی فرو مایه خوار و شرمنده ست


صد دوست گرفتیم که گمنام نمانیم


رفتند همه چون که بدیدند نه آنیم


یابیم اگر باز یکی همــــدم و همراه


یک دل شدن آیا بتوان یا نتوانیم ؟


***


مرغ جانم خسته و گویی زبانش بسته است


گوشه ای کِز کرده و بال و پرش بشکسته است


یا ز مرغــــان دگر یا از تکاپوی بهــــــار


قدرتی بگرفتـــــه و بر بام تــو بنشسته است


***


این تاریِ چشمست و یا سایه ی پیری


کو آن همه نیرو و جــوانی و دلیری


افسوس از آن چهره و آن موی سرآویز


تاسی به سرم مانده و تبخال کهیری


در پی کهنه حسابی که میان من و توست


شاهدی نیست که حاکم بکند حکم درست


دل به سوی تو به پــرواز و زمن برده قرار


من پریشان تر و تو شــاد تر از روز نخست


***


برونم همه دردست و درونم همه دردست


تن خسته تر از خسته و پا بسته به بندست


گر در دل هستی من این گونـه گزندست


این زنــدگی و فلسفه اش پوچ و چرندست


***


خاکستری اگر شده مویم عجب مدار


پاداش عمر برسرم اینسان نهاده اند


از من گرفته اند صفــــــا و جوانیم


پشت خمیده ای و عصایم بداده اند


بشر که زاده و پرورده ی زمین و هواست


غریــزه اش همه جا حاکمست و بی پرواست


مدام در پی فرصت زمینه ساز بــــــُوَد


که حمله ور شود به همانی که عقده گشاست


***


چه ها بگفته و بشنیده ام ، نمی دانم


از آنکه با همه بد کرده ام پشیمــانم


زمانه حیف به فرمــان من نگردد باز


که فاش سازدَم انسان و یا که حیوانم


***


رهی به کوی تو جستم که خانه زادِ تو باشم


به هر هوا که پری می کشم به یاد تو باشم


ولی تو یک شبه رفتی و تیـــــره شد روزم


بیا بیا که مریدت وَ یا مــــــراد تو باشــم


یک شعله برافروز و بزن بر دل خامم


تا پخته شود مایه ی گفتار و کلامم


***


خـدایا وجودم ، روانم زتوست


همـــه هستی بی امانم زتوســت


گرفتی چرا عشق و رویای من


نجاتی گر این خسته جانم زتوست


***


چه شده که عکس ما را ز جداردل بکَندی


به زمین زدی شکستی به خرابه اش فکندی


لحظات پر ز لـــذت که نباشدش گذشتی


بزدی کنار و رفتی که به حال من بخنــدی 


 


 


این قهر چو شب باشد و هم رنگ سیاهیست


رویش نتـــــوان دید که مغضوب الهیست


در دل سر و کارش همـه آشوب و تباهیست


گم کرده رهش را و گذارش به دو راهیست 


***


گُلـــی تو و خوشرویت نشــان تو باشد


به چشم هر که درآیی ز پیروان تو باشد


ولی چه سود نصیب دلم نشد محبت تو


که زنده مانَد و عمری ز محرمانِ تو باشد


***


مهمان نمی گردی ولی مهمان نوازی می کنی


عاشق نمی گردی ولی در صحنه بازی می کنی


تا پاره گردد سَر نَخَت ، صیدت بکوبی بر زمین


آنگه به پا می خیزی و خود یکه تازی می کنی


ز رویا روئیت پُر گشته جامم


من از پیوسته نوشانِ مُدامم


شراب کهنه ات کرده خرابم


بنوشانم که امشب رامِ رامـم


***


لبخند تو یک باره تکانی به تنم داد


شوریدگی و لذت دل باختنم داد


آن قدر صمیمانه تمنای تو کــردم


تا آمدنت لذت گل کاشتنــم داد


***


جوانی کجایی که باز آرمت


چو پُر بــاده جامی نگه دارمت


توانـم گرفتی و دور از منی


به مستی تو را در خود انگارمت


تخته نردی دارم و سرگرمی من گشته تاس


گه ببازم گه بَرَم تا اینکه گردم آس و پاس


طبع خود خواهم مــرا بازیچه خود ساخته


تا نباشم با گُلی یا گُل نمایی در تمـــاس


***


بلوغ روح جوانـــــم به عشق رو کـرده


چنان که هستیَم از ریشه زیر و رو کرده


به سر هوای جنون و شکفته ام ز درون


غریزه ام چه شرابی در این سبـــو کرده


***


چون غنچه ای به شاخه ی پر برگ روزگار


گل می شوم به بوته نشینم کنـار خار


پرپر کند مـــرا همان که بدادم تب وجود


این عدل خالقست زخلقش چه انتظار


چرا زمانــه زما شکـــــوِه و گلایه کند


چه شد که چشمه خورشید رو به سایه کند


چه کرده ایم که دود و دم هوای خراب


مدام کُشتـــه و بی وقفه لایه لایه کنــــد


***


از فداکاری روح بشــری می گویم


رسم جانبازی و عشق پدری می گویم


نعمتی بود مرا همت و همراهی او


عالمی داشتم از بی خبــری می گویم


***


قطبی صفت یخ می زنی بر آنچه با هم داشتیم


خوش آنکه آفتابی شود اوضاع ما بار دگر


با سوز و سرما ساختن گرمــا نمی گردد پدید


با تابش رویائیت برتاب انـــــوار دگـــر


عفریت مرگ جلوه گر و خود نما شده


ماری که بچه بود کنون اژدها شده


امروز طعمه اش منم و نیمه جان من


نیشش دوای درد منِ مبتــلا شده


***


گویند مردمان خوب  زیادند و مهربان


چشمم یکی ندیده از این آفریــــدگان


باید مــدام دیده ی خود صیقلی کنم


چون روی تیره سخت نشیند به دیدگان


***


پیری بنشستست کنون بر سر راهم


تارست مرا دیده و ماتست نگاهــــم


گویند سیـه تر شود این روز سیاهم


پرسم که چرا چیست دگرباره گناهم


عمـــر خود گر باز یابم بی تو معنایی ندارد


با تو می مانم که حالت تا وهم تایی ندارد


هر دمی انگیزه ای روحی به جانم می دمی


تا کجایم می بری دیگر جهان جایی ندارد


***


بوی مرگ آید اجل تعقیب می دارد مرا


هر کجا پنهـان شوم پنهانی آزارد مــــرا


خسته ام کرده نمی افتد زپا جلاد دهر


گشته ام تسلیم تا راحت به دست آرد مرا


***


ای مرگ سراغ مَنِ دل مرده نیایی


جان می کنم و چشم به راهم تو کجایی


گویند رهایم کنی از قهر خــدایی


ترسم که به جا مانم و غفلت بنمــــایی


کوریِ ذهن است اعمــــال بخیــل


اوست مطرود و نظر تنگ و ذلیل


مردم آزارست و هم بد خواه خویش


روح او بیمـــار و درمانش طویل


***


مرا زندگی دم به دم دادن است


از این دم به آن دم رسانیدن است


در این آرزو دم فـــــرو میبرم


که اینم هــوای رهائیــــدن است


***


غرور من همه از مکنتست و قدرت و جاه


منم منم که رسیدم به مقصدی دلخواه


هر آنچــــه آرزویم بود بیش از آن دارم


ولیک مانده به راهم نباشدم همـــــراه


چرا اول محبت ها به من کردی و حالا دور بنشستی


چه میشد گر نبودم من ؟ وداعت را نمیدیدم


***


پیچش گل ها بود زیبا چون اشعار روان


شاعران الفاظ سنگین را سبک تر میکنند


***


بدادت جان خدایت تا دهی جان


به هر جنبده ای با روح و ریحان


اگر خواهـــی که در عالم بمانی


بشو محبوب دلهـــای پریشــان


***


کیست کایندم دیده ام مفتون اوست


هر که باشد هستی ام مدیون اوست


 


آیینه شکستن شده کار من مـــغرور


بیزار از این صورتم و هیکل ناجـــور


هر جا که ز آیینه بود صحبت و از نور


بگریزم و بگریزم و از صحنه شوم دور


***


دستم ز قلم دگر گریزان شده بود


روحم ز همه دور و پریشان شده بود


تو آمدی و مـــژده نــــو آوردی


بی تو همه جا شام غریبان شـده بود


***


مرا این نفس سرکش بی قـرار و بد سیر باشد


همیشه مضطرست و اضطرابش بیشتر باشد


ز سازش ها و بخشش ها بنوعی بر حذر باشد


به نفرت خو گرفته از عذابم بی خبــر باشد


بشر خودکامه ای مغرور و کور است


در این دنیا اجیر پول و زور است


چو بیند لقمه های چرب و نــرمی


ببلعد گر چه در دالان گـور است


***


خود ثمر میبری ار جود و سخایی داری


پسروی آخر اگر خبط و خطایی داری


دست همت بــدرآری و اگر پیش روی


پا به هر جا بنهی قــدر و بهایی داری


***


بد بیاوردم به هـــر کاری زدم دست امیــــــد


رو بگرداندم ز بی مهری این چرخ پلیــد


دور خود گشتم چه کس آخر به سر منزل رسید


دیدم آنی را که فردا را در امروزش دمید

قطعاتی از دیوان مدیون2017/08/31

راز خلقت را بپرسیدم ز هر کس طفره رفت


این معما قبل ما هم زیر ظلمت بوده است


***


نوح دست این جهان را خواند و آخر خسته شد


من که کشتی بان ندارم تابع طوفان شدم


***


فکر کردم ، در تقلایم ولی کافی نبود


آن خمیری که ندارد ورز ، نانش کَفته است


***


زمان نوجوانی را به صبر آلوده اش کردم


تلاش مبهمی باشد چو در پیری به پا خیزم


***


جوانی چیست پرسیدم ز دانا پیر فرزانه


بگفتا خود فریبی کو همی نازد به بازویش


***


به کوه هر که رود رسم زندگی بیند


که درغروب ، دگر مرد صخره پیما نیست


***


چرخ گه کج میرود گه راست ، افسارش ول است


سرکشی قهار میباشد ، مهارش مشکل است


***


بود در چشم مادر مهر و الطاف خداوندی


مکن کم نور و خاموش این چراغ آسمانی را


***


از صبح و صبحدم چه بگویم ، که دیدنیست


الحق که بو و طعم و نسیمش چشیدنیست


***


شگفتی ها ز حد بیرون و عمر کوتهی دارم


ندانم عاقبت حیرت کجا دیوانه ام سازد


***


اگر به خانه بماندم فقط مریز تو ام


عیادتی بنما گر چه منتظر داری


***


تمنا کردم از چشمم ، نگه گرداند از یارم


چکید اشکش برون در جا و مژگانش فرو افتاد


***


درون مغز من دنیایی از راز جهان باشد


نه در حد و حدودی ، بلکه مرزش بی کران باشد


خمیری باشد و حجمش به بعد آسمان باشد


نداند کس در این معجون چه اعجابی نهان باشد


برون از حیطه خلقت بود شرمم از این فطرت


چرا در وحشتم گاهی چون در خود دارم این قدرت


***


صبح بیا بیا که من بهره ز چشم خود برم


بر افق طلاییت پر بکشم ز جا پرم


چرخ زنان در این فضا دیده به روی خاورم


مژده روشنی دهم به روح و فکر و خاطرم


***


نیست در سرتاسر عمرش نشانی از غمی


آنکه دنیایش بگنجاند درون یک دمی


***


شاهد شادی و عشق است و امیدست و نوید


هر که جامی را گرفت از آنکه می را آفرید


***


آنقَدَر در کوی یارم می خور و میخوارگیست


کاندر آنجا چهره ی یارم نیفتد در نظر


میدهم پیغام و مشکل گشته راه ارتباط


بهتر از می هم نجستم قاصدی فرزانه تر


***


تشابهی نبوده که رشکش مرا نرنجاند


ز بسکه وسوسه دل دچار حسرت شد


هزار نعمت سرشار عالم امکان


ندیده چشمم و پابند نام و شهرت شد


***


عشق اگر پنهان بماند ماجرایی بیش نیست


آفتابی کن یخی را ، کاندر آن بینی صدف


***


نوجوان بودم و کنون پیرم


با همه ابلهانه درگیرم


خاطراتم پریده از مغزم


هر چه جان میکنم نمیمیرم


***


گردون فریب میدهدم ، چرخ له کند


این بازی زمانه به پایان نمیرسد


***


سینه مالامال عشق ار شد نشان زندگیست


زیستن با خورد و خوابش شیوه حیوانی است


***


چه رفت و آمدی دارم بر آن آیینه ی قلبت


ولی کوچک ترین ردی ، بجا بر آن نمیبینم


***


سینه مالامال عشق ار شد نشان زندگیست


زیستن با خورد و خوابش شیوه ی حیوانیست


***


نه امرت میکنم ای دل ، نه نهیت بر سر عشقی


نه گوشت محفظی دارد ، که پندم را نگه دارد


***


مرا در سینه دیگر جای غم نیست


چو پر شد خانه مهمان محترم نیست


***


تو میجنگی و من برجی برای صلح میسازم


مکن تهدیدم ای یاغی که روحی پر توان دارم


***


هر چه خودبین تر شوی آیینه تحسینت کند


رو مکن بر آنکه آخر زشت و غمگینت کند


***


تمام فخر انسان باشد اندر خدمت مردم


ندارد گر درختی بار و زیبایی ، بود هیزم


***


چند باری باید اندر این جهان ظاهر شوم


تا بدانم یکمی قدر و بهای دلبری


***


اشکم ار یکجا روان گشته تقلای دل است


سیل دریا جسته  ، برگشتش بعید و مشکل است


***


کجا ، که گفته که ثروت کمال خرسندیست


هر آنکه زنده بود ، دور گردنش بندیست


***


گوش من بر خوش زبانان گاه مضنون میشود


از دو رویان کی توان پیغام مقبولی شنید ؟


***


 


تا شدم بر آرزو ها چیره دل پس زد مرا


توبه کردم ، روبروی دشمنم زانو زدم


***


لبخند تو ای غنچه نشاطیست در عالم


پر پر شوی و باز به گلزار درآیی


ای مژده رسان قاصد پر توشه و پر بار


تو رونق بزمی و به هر صحنه صفایی


***


چهره پر فتنه اش بر عقل ما پیروز شد


راه دل را برگزیدیم و گرفتارش شدیم


***


صدای پای محبوبم در این ویرانه میآید


خرابی ها شده چندان ، که او گم کرده راهش را


***


کی پیر جهان دیده رباید نظر یار


مگذار ، بر آیینه فتد لایه زنگار


***


یکدم غنیمت است اگر یار جذب یار شود


عمری مصیبت است گر این جذبه انزجار شود


***


به کشف نظم و نجومت نوابغ و علما


به سایه ای نرسیدند کاشفین بقا


تو خالق همه عالم ، تو واقفی به رموز


بیا و روزن تنگی ز پشت پرده گشا


***


در خرابی هاست گاهی ارتقا زندگی


آنکه معمارست میخواند خطوط نقشه را


***


بکردم کرده اش پنهان و جورش


دو دفعه هم نمودم لاک و مهرش


بشد تکرار و گفتا بخشش از تو


دگر گوشم نشد رازی به عذرش


***


رفتم که زنی بگیرم و خوش باشم


کردند ردم به طعنه و پرخاشم


یکبار که دختری پسندید مرا


باور نشدم بگفتمش (نه داشم)


***


ننالم ز دردی که بد کرده پیرم


نخواهم که در ابتلایش بمیرم


طبیبم مرا نیمه جان خواهد اما


من ابله تر از دکترم گر پذیرم


***


شعر اگر بر دل نشیند شاعرش همراه اوست


مالک مالی که بی ارزش بود ، گمنام به


***


عمریست زنی دارم و در گردابم


این فتنه گرم ، برفته در اعصابم


گوید که زنم من و زنی جذابم


درخانه تو نوکری و من اربابم


***


خلقتی پیچیده تر از زن نیابی در جهان


با روال زندگی این نخبه کامل تر شود


سرنوشتت ، طالعت ، آرامشت در دست اوست


وای از  آن روزی که این دردانه عاقل تر شود


***


یار من گویی تجدد خواه و رویایی شده


مادری را پس زده ، یکدفعه بابایی شده


***


فکر باطل عاشقان را منزوی سازد اگر


منتظر مانند و پندارند دلبر در زند


***


محبت را نباشد حد و مرزی ای وفا داران


دوام مهربانی ها ، جدار کینه بشکافد


***


 


 


ای صبح


چشمان مرا به نور صبحت بگشودی


روحم به نسیم تازه ات زنده نمودی


خوابم به تمنای طلوعت بروبودی


تو قاصد نوری و درخشنده شهودی


***


دیده خود به هم نهم ، شب بخیال صبح دم


چون که طراوتش دهد ، روح دگر به جان من


***


گفته بودندم که زن میراث دار عاشقیست


با دو تا زن همچنان دنبال عشقم در خفا


***


 


میزنم پرپر به امیدی که روحم با شماست


این قلم کم جوهرست و در پی اش مشتی خطاست


کرده ام نقشی ادا در طنز و در هر بذله ای


بلکه یابم علت سرخوردگی هایم کجاست


***


ز وجهه ات به دلم آتشی به پا کردی


که نقد هستی من گشته - باد و خاکستر


***


چرا با خنده ات شادم نکردی


برون آیی و همراهم نگردی


چرا پنهان نمایی خاطراتت


ببندی عهد و رو آری به سردی


***


یار من جوید تجدد را و آدابی به روز


گفتمش از ما گذشته بهر خود الگو مدوز


گفت با این عادتت جانم به لب آورده ای


کن رهایم مستبد و پس گرا باشی هنوز


***


هر که با من آشنا شد همدم خارش کنم


در گلستان ادب گل را گرفتارش کنم


***


تب و تابم شدی پیوسته در رویای شیرینم


زبانت بسته بگذاری و بیدارم نگردانی


***


نِق نِق زن کرده مغزم را برون از کله ام


همچو موش خانگی چرخم بدور تله ام


***


هزار وعده بود در پیام دلجویت


یکی نشان و زمانی در آن نمیبینم


اگر بروز قیامت کشانی این دیدار


به چشم پیر جمالت عیان نمیبینم


***


 


 


آمدم پیش تو از خانه برونم کردی


پس زدی سینه ام و پشت به رویم کردی


خواهشت بیشترین بود و تمنایت بس


خوش که رفتی و رها دور گلویم کردی


***                     


نا خلف


با پدر بیگانه میباشی و با مادر غریب


حب فرزندی نباشد در کلام و حرف تو


هم طلبکاری و هم خودخواهی و هم یاوه گو


حیف از آن نقدی که ما کردیم یکجا سهم تو


***


باش همچون درخت پر میوه


هر که چوبت زند ثمر بخشش


یا بگیر از صدف چنین خصلت


هر که خندانتت گهر بَخشش


***


رخت ای نور خورشیدی ز ما گرداندی و رفتی


ولی میبینمت هر شب که اختر وار تابانی


***


بگشوده ای به رویم در های عشق و امید


اشکم میان چشم و رویم به روی خورشید


***


غم و شادی دو یار نیمه راهند


تو خیری آنچنان زین دو نبینی


بکن کوته ره بی رهنمایت


ببر از هر یکی روزی نصیبی


من مجرمم و غم به دلم مجری قانون


شاهد نه یکی بلکه دو تا دیده پر خون


***


اجتماع از بس که در گرداب گشته غوطه ور


طالبان جویند دلجویی بسان جانور


***


زن بد خورده استخوان باشد


در گلو مانده در امان باشد


کم کَمَک تنگی نفس آرد


شر شود حامی اش زبان باشد


***